هدایا

امتیازات

+ 656

دکتر برژانت جزنی

دکتر برژانت جزنی

/

آخرین فعالیت: 8 ماه, 3 هفته قبل

افتخارات

+ 5

اطلاعات پایه

نام ونام خانوادگی :

دکتر برژانت جزنی

جنسیت :

زن

شهر محل طبابت :

لندن

اطلاعات تخصصی پزشک

تحصیلات :

متخصص

زمینه تخصصی :
روانپزشکی ( اعصاب و روان ) - روانکاوی
آدرس مطب :

لندن

درباره پزشک :

روانکاو، مدرس و عضو هیات امنا و هیات مدیره مرکز تحقیقات و مطالعات فرویدی در لندن
سخنران مهمان در دانشگاههای بریستول، میدلسکس، یو سی ال و برکبک انگلستان
فارغ التحصیل رشته روانکاوی-جامعه شناسی از دانشگاه برونل انگلستان با رتبه عالی
دارای عضویتهای مراکز معتبر زیر:
روانکاو مرکز تحقیقات و مطالعات فرویدی (لکانی) http://www.cfar.org.uk
دبیر کالج و آکادمی روانکاوان بریتانیا http://www.psychoanalysis-cpuk.org
عضو انجمن روان درمانی بریتانیا http://www.ukcp.org.uk
عضو انجمن روانکاوی و روان درمانی تحلیلی بریتانیا http://www.cpja.org.uk

وبسایت: https://berjanet.com

خدمات :
ساعات حضور در مطب و مراکز درمانی :
تلفن مطب :
درصد تخفیف به رزرو از طریق داکتاپ :

0%

بیمه های طرف قرارداد :

اطلاعات تخصصی پزشک

ثبت نوبت

نقشه

هدایا

خرید هدیه

لطفا فرم زیر را بدقت پر نموده و بر روی دکمه پرداخت کلیک کنید تا به در گاه بانک جهت پرداخت هدایت شوید. توجه کنید چنانچه اطلاعات شما ناقص و نادرست باشد، و یا در صورتی که پزشک مربوطه مایل نباشد، هدیه شما به صورت عمومی نمایش داده نخواهد شد.

شاخه گل رز شاخه گل طلایی

سوالات و نظرات

۴۲۰ Responses to “برژانت جزنی روانکاوی لندن”

  1. رضا

    با سلام
    برادری دارم که از کودکی کند ذهن بوده ولی مزاحمتی نداشته .اما در سن ۲۷ سالگی پس از یک دوره پرخاشگری دائم میگفت دامادم کنید .پس از ازدواج حدود چند ماه طلاق کاری کردند و حالا خیلی از لحاظ روحی بد است وانواع دکترها هم رفته ایم .جدیدا ترسو شده وفرامشی هم گرفته و آرامش هم ندارد تحرک زیادی دارد.ممنون میشم اگر راهنمایی کنید.

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون،

      در این مقطع برادرتان نیاز به ویزیت روانپزشک داشته که با تجویز دارو کمی وضعیت آرامتری پیدا کند و بعد بتواند با یک درمانگر و یا روانپزشکی که کار صحبت درمانی نیز انجام می دهد، مسائلش را در میان گذاشته و با توجه به شرایطش، بازتوانی پیدا کند. شما می توانید در این مسیر همراهی و راهنماییش کنید و در صورت صلاحدید روانپزشکش، جهت فراگیری نحوه برخورد با وی مشورت نمایید. مشکل برادرش شما صبوری و تحمل اطرافیان را می طلبد.

      لینک به نظر
  2. سجادحیدری

    درود.من۱۲ساله که ازدواج کرده ام. خانمم که پدرتنیشودرسه سالگی ازدست داده بودوسرگذشت سختی داشته وخیلی زودرنجه ازهمون اوایل باخانواده ام نتونست کناربیادواقعیتش خانوادهام توقع بالایی دارند.چندسال پیش هم تنهابرادرتنیشوناگهانی ازدست داد.من تاجایی که درتوانم بوده درکنارش بودم. ایشون اصلا پند اندرزپذیرنیست وخیلی ازنصیحت کردن بدش میاد.الان بعلت یکسری اختلافات باخانوادهام معاشرت نمیکند.من موندم چه کارکنم.لطفا کمکم کنیداگه نیاز به اطلاعات بیشتری باشدبه شماعرض خواهم کرد.

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون،

      توصیه من به شما عدم اصرار ورزیدن به همسرتان و یا خانواده تان به داشتن و برقراری ارتباط است. قطعا پند و اندرز بهترین راه حل در اینگونه مواقع نیست. باید شرایطی را فراهم آورید که خود همسرتان آمادگی شروع پرسش کردن از آنچه برایش ضربه زننده بوده را پیدا کند. در آن صورت به یک روانکاو و یا روان درمانگر تحلیلی ارجاعش دهید.

      لینک به نظر
  3. مژگان

    سلام تشکر إز شما خانم دکتر
    من چند سالی میشودکه دستام میلرزه چون تا ١٨سالگیم که خانه پدریم بودم خیلی مشکل داشتم پدر مادرم بأهم اختلاف داشتن الان من ٢۵ سالمه هنوز دستام میلرزه اختلال خواب هم دارم اگر کل روز خواب باشم کمه اما شبها به جان کندن میخوابم
    از هر مدل کار هنری هم که بگویید بلدم اما دست ودلم به انجام هیچ کدام نمیره قبلان شاید ١٠٠صفحه کتاب را میخواندم اما الان نمیتوانم راهنماییم کنید إیامن افسرده شدم! روش درمان چیه؟ خیلی نگرانم ممنون بازم إز لطف شما

    لینک به نظر
    • با سلام،

      گاها افراد تصور می کنند وقتی از شرایط پر استرس بیرون می آیند و یا به طور ارادی در یک مرحله از زندگی تصمیم به تغییر رویه بگیرند، دیگر از آنچه باعث زحمتشان می شده رهایی می یابند. حال آن که تنها در یک صورت رهایی حقیقی برایشان میسر می شود که بفهمند چگونه جایگاهی را به طور نا خودآگاه در رابطه با والدین خود برگزیده اند. به نظر می رسد لرزش دست شما یکی از علایم روان تنی باشد که حامل پیامی برای شماست که می بایست در پروسه روانکاوی آن را دریابید.

      هر خلق پایینی نشانه افسردگی نیست و اصولا افسردگی، به لحاظ تشخیص بالینی روانکاوی ساختار شناسانه اساسا تشخیص نیست. اگر در برخی رویکردهای درمانی، هدف صرفا و تنها زدودن علامت آزار دهنده باشد، تنها نتیجه ای که حاصل فرد می شود، رهایی موقتی از آن است. در روانکاوی، خلق پایین و اضطراب دو نشانه ای هستند که بهترین زمان برای دست یابی به حقیقت نا خودآگاه را برای فرد فراهم می آورند.

      توصیه من به شما در این مقطع از زندگیتان این خواهد بود که به جای نگرانی از افسردگی و یا اضطراب، به کمک یک روانکاو و یا روان درمانگر تحلیلی علت پیدایش آن را جستجو کنید تا بهترین و مناسبترین راه حل موجود برای خودتان را دریابید.

      با سپاس

      لینک به نظر
  4. بی چاره

    درود بر شما!
    من آقایی هستم در دهه ۴۰ زندگی؛بخاطر اقلیت جنسی (فول گی) بودنم هیچ وقت دنبال ازدواج نبودم و امکانشو نداشتم؛الان مدتیه فکر می کنم دیگران (اکثریت) با ازدواج و خانواده تشکیل دادن و فرزند داشتن و بزرگ کردن آنها چند دهه از عمرشان را هدفمند می کنن و پس از سر و سامان دادن فرزند یا فرزندان به دوره کهن سالی می رسن و به اصطلاح آرد را بیخته و الک ها را آویزان می کنن اما من بی آن که احساس افسردگی کنم (حال روانیم خوبه) به نظرم میرسه به دوره بی هدفی و کهن سالی رسیدم. کاری نمونده که انجام بدم. نمیدونم سالهای باقی مانده از عمرمو چطور باید بگذرونم وقت فراغت هم زیاد دارم و تی وی و اینترنت و بازی و مطالعه تا حدی می تونه سرمو گرم کنه. به نظر شما چه کار یا کارهایی میشه انجام داد؟ اگه وضع مالیم خیلی خوب بود میرفتم خارج ایران تا شاید برای خودم یک شریک زندگی پیدا کنم اما داخل ایران نمیشه. میزان تمایلات جنسیم هم خیلی کمه یعنی از مرحله ای که شریک زندگیم رو بر اساس نیاز جنسی انتخاب کنم گذشتم.
    تشکر از پاسخ تون.

    لینک به نظر
    • با سلام و ممنون از اینکه سوالتون رو مطرح کردید.

      شرایط فعلی شما بهترین زمان برای شروع روانکاوی هست با این هدف که بتوانید با مورد پرسش قرار دادن گفتمان روزمرگی، برنامه های کوتاه مدت و بلند مدت برای خودتان در نظر بگیرید. لزوما جور کردن منابع سرگرمی و نیز صرفا به فلسفه زندگی فکر کردن زمان را نه از حرکت باز می ایستاند و نه باعث بروز خودبخودی تغییر در رویه زندگی یک فرد می شود.

      لینک به نظر
  5. مریم

    سلام
    ببخشید خانم دکتر یه مشورت میخوام ازتون….

    شوهرم مرد بسیار خوبی است…و در شغل و سمت عالی مشغول بکار است…

    تنها یک مشکل دارم که در طول ۱۲ سال زندگی مشترک بعضی اوقات آزارم می دهد….اینکه موقع آشنایی به من گفت از سر خستگی فکری هر از گاهی سیگار میکشد…و وقتی متوجه شد که من دوست ندارم قول داد ترک کند….(کلا این نبود که مدام سیگار بکشد………………)اما بعد از گذشت ۱۲ سال از زندگی مشترگ مواقعی که ناراحت میشود و از خانه بیرون میرود بعد از بازگشتش متوجه میشوم که سیگار کشیده …..و یکبار هم در قسمتی از ماشین یک پاکت نیمه سیگار دیدم….خودم میدانم که همیشه و هرروز سیگار نمیکشد…اما همین که حس ششم میگوید وقتی که تنهاست لب به سیگار میزند آزارم میدهد…برای همین وقتی با پسرم برای یک شب به منزل مادرم میروم موقع برگشت یک حس دیگری به او دارم….بعضی اوقات با خودم میگویم این فکرم بد است زیرا این بی اعتمادی من به همسرم است….
    دیروز که این جریان پیش امدو من موقع وارد شدن به خانه ابراز کردم وای چه بوی دودی می اید بعد از حرف خودم پشیمان شدم….با خود تصمیم گرفتم مثل دفعات قبل به او بگویم اما پشیمان شدم زیرا خیلی بدم می اید که فکر کند به او اعتماد ندارم و یک درصد هم با خود میگویم شاید من اشتباه میکنم….گفتم بهتر است خودم بروم یک پاکت سیگار بخرم و بهدور از چشم پسرم به او بدهم….شاید ددر سال کمتر از ۱۰ بار این اتفاق بیافتد…بعضی اوقات تصمیم میگیرم سیگار بگیرم وخودم در کنارش استفاده کنم…اما چون پدرم تا لحظه اخر عمرش سیگار به لب داشت از ناراحتی و داغ من از سیگار بدم میاید…

    به نظر شما من چکار کنم؟؟؟؟آیا نباید کاری بکارش داشته باشم ….
    لطفا پاسخ را ایمیل کنید…..

    لینک به نظر
  6. Maryam

    سلام خانوم دکتر… من ۳ سال و ۵ ماه هست ازدواج کردم. برای تحصیل به اروپا آماده بودم و اینجا با همکلاسی ایرانیم آشنا شدم و ازدواج کردم. خانواده من با این ازدواج مخالف بودند و اوایل به شدت مخالفت کردند اما من نهایتان با قبول تمام مسئولیت این ازدواج، ازدواج کردم.

    لازم به ذکر است من در ایران که بودم با آقائی دوست بودم و قصد ازدواج جدی داشتیم، قبل مهاجرت من به اروپا هنوز خانواده‌ها اطلاعی نداشتند اما بعد مهاجرت من در پروسهٔ انجام کارهای اون آقا کم کم هم من هم اون آقا خانواده‌ هامون رو مطلع کردیم اما بعد از آمدن به اروپا و آشنایی با همسرم این رابطه رو به هم زدم. و همین موضوع یکی‌ از علت‌های مخالفت شدید خانواده من بود و میگفتن همسرم باعث جدایی من و اون آقا شده… تا جایی‌ که خواهرم(که اون هم در همون کشوری که من زندگی‌ می‌کنم زندگی‌ می‌کنه) با اون آقا دائم در ارتباط بود و حتا حاضر نبود بد از ازدواج رسمی‌ من با همسرم اون آقا رو از فیسبوک پاک کنه… و همین موضوع باعث عذاب شدید همسر من میشد که چرا به ازدواج ما احترام قائل نیستن (که البته من درکش می‌کنم)
    اما من خودم انتخاب کردم و دلیل انتخابم پتانسیل بالای موفقیت ازدواج من با همسرم بود (هر دو تحصیلاتمون در یک زمینه بود، هر دو در اروپا کار پیدا کرده بودیم، و هر کس به خواست خودش مهاجرت کرده بود نه با اصرار کسی‌ دیگه)، خانوادشون بسیار محترم بودند، همسرم به شدت به من علاقه و محبت و احترام نشون میداد. پس من یه برهه‌ با بالا و پایین شدن‌های زیاد بالاخره تصمیم گرفتم درخواست ازدواج ایشون رو قبول کنم ( البته این فاصله ایشون رو خیلی‌ اذیت کردم اما واقعا خودم هم تعادل نداشتم و قصدم اذیت ایشون نبود، قصدم گرفتن تصمیم درست برای ازدواجم بود ولی‌ خوب خیلی‌ آره و نه اولش گفتم)

    درست از روز بد ازدواج… حتا هنوز وقتی‌ ایران بودیم مشکلات زندگی‌ ما شروع شد، انگار هیچ چیز اطراف ما با ما یاری نمیکرد… ویزای کاری همسرم (به علت مشکلی‌ که ایجاد کرده بود در دوران تحصیل در اروپا – که من جریان رو میدونستم اما فکر نمیکردم اون مساله درمشکلی برای ویزای کاری در آینده به وجود بیار) رو قبول نکردن به هم علت کارش رو از دست داد. حتا قبول نکردن از طریقه من (فامیلی) اینجا اقامت داشته باشه… وکیل و چیزهای دیگه کمکی‌ نکرد تا اینکه ۱.۵ سال بد ازدواج گفتن باید ۲ سال خارج شه و نیاد به این کشور و شینگن. تو این ۱.۵ سال همه کاخ آرزوهای من و البته اون خراب شد، به شدت افسرده و غمگین و عصبی و مضطرب و معلق بودیم و همین موضوع باعث بحث و جدال بین ما میشد. برای این ۲ سال برنامه ریزی کردیم و ایشون رفتن انگلیس برای درس (مستر دوم) تا من راحتتر بتونم برم پیش ایشون (به علت کار کردن و داشتن مسئولیت مالی برای خونه یی که خریدیم، زندگی‌ و تحصیل همسرم من باید اینجا می‌موندم و کار می‌کردم)، هم ایشون توان موندن در ایران رو نداشتن.

    با هم تصمیم گرفتیم این ۲ سال رو بگذرونیم و کسی‌ از این موضوع خبر دار نشه… لازم به ذکر است خانواده من هیچ چیز از مشکلاتی که ما این چند سال داشتیم نمی‌دونند. و فکر می‌کنن ما هر دو با هم هستیم و کار می‌کنیم.
    من دائم به این فکر می‌کردم که نکنه من مسیر زندگی‌ یک نفر دیگه رو تغییر دادم یا خراب کردم و به همین علت این اتفاق برای زندگی‌ ما افتاد؟

    ۶ ماه از رفتن همسرم گذشته بود و ما داشتیم روزهای سختی رو با پنهان کاری و … میگذروندیم که درست روزی که برای دیدن همسرم به انگلیس رفتم در فرودگاه خبر فوت بسیار بسیار ناگهانی پدرم رو دادن. اون موقع فکر کردم خوب همه چیز برای من تموم شد. واقعا توانی‌ نداشتم برای چیزی
    اما ۲ ۳ روز بعد تصمیممو گرفتم و گفتم برو و این کار رو که با هم شروع کردین بکن تا جائی‌ که توان داری انجام بده… توان نداشتی‌ دیگه میمیری دیگه… این آدم همه امیدش برای برگشت به توئه. یک هفته بعد فوت پدرم تنها و تنها وارد خونه خالی‌ شدم… و همیشه این سوال برای من بود که که نکنه من مسیر زندگی‌ یک نفر دیگه رو تغییر دادم یا خراب کردم و به همین علت این اتفاق‌ها برای زندگی‌ من می‌افته؟

    تا اینکه تابستان امسال خواب پدرم رو دیدم و در حالت بدی دیدم… فرداش در یک اقدام احمقانه با اون آقای قبلی‌ تماس بر قرار کردم و طلب بخشش کردم. و یکبار هم بعدش در مورد چیزهای کلی‌ و دوستان مشترک قبلی‌ و اطرافیان صحبت کردیم.
    هدفم از تماس اصلا پشیمانی از ازدواجم نبود، هوا و حواس آدم قبلی‌ رو نکرده بودم اصلا ,فقط زنگ زدم این بدبیاری و بخت بد رو یه جوری از خودمون دور کنم و خوب البته بعدش هم کنجکاوی که کی‌ چه می‌کنه و اینا باعث شد صحبت دوم صورت بگیره.

    ۴- ۵ روز بد می‌خواستم برم انگلیس پیش همسرم که یهو به دلم شور افتاد که نکنه این آقا تماسی، پیغامی چیزی بفرسته… تماس گرفتم که صحبت رو جوری پیش ببرم که دیگه با من تماس نگیر… جوابی‌ نداد،،، دلشوره من رو گرفت و پیغام دادم… و بعدش تماس گرفت و من گفتم و ایشون هم گفت من از اولش هم تماسی نگرفته بودم تو بودی که تماس گرفتی‌ و خلاصه من مطمئن شدم این آقا با من تماس نمیگیره دیگه.

    رفتم انگلیس اما متاسفانه همون شب اول همسرم پیغام من به اون آقا رو دید. و از اینجا به بد همه چی‌ زندگی‌ من بدتر شد

    الان ۵ ماه از اون شب می‌گذره اما هر روز رابطه ما بد و بدتر می‌شه، به شدت بی‌ احترامی میکنن همسرم و بعدش پشیمون میشن اما میگن فشار میآید بهم که بعد ۳ سال دوباره با اون آقا تماس بر قرار کردی. توضیحات منو اصلا قبول ندارند و میگند دلیل‌ها و توضیحاتت مسخره هست و باور نمیکنم.

    چیزی به درست شدن کار ایشون و بر گشتشون نمونده ( نهایتأ ۱ ماه) اما میگن من می‌خوام فراموش کنم اما نمیتونم و خوشبین هم نیستم اصلا. و قصدم اینه که برگردم اونجا اگه دیدیم که میتونیم زندگی‌ کنیم که بکنیم اگه نه که هیچی‌ و میگن من ناا مردی نمیکنم چون الان دارم میگم و تو این حق رو داری که من رو بر نگردونی به اروپا. (البته من این مساله رو از زندگی‌ شخصیم کاملا جدا میدونم و هیچ ربطی‌ نداره- من از همسرم هم جدا هم بخوام بشم کارهای آوردن ایشون به اینجا رو انجام میدم بعد جدا میشم)

    خانوم دکترِ عزیز بارها اظهار پشیمانی کردم، توضیح دادم، معذرت خواستم اما نتیجه‌اش اینه که بیان اشتباه من حسن ختام کوچکترین بحثهای ما هست هر ۴ ۵ روز یک بار.

    بسیار خسته هستم از این ۲ ۳ سال زندگیم، فشار کاری من به شدت زیاد هست اما مجبورم کار کنم، و بسیار دلم شکسته و زودرنج شدم… مستاصل هستم و می‌خوام بدونم بر خورد درست چی‌ هست تو این شرایط با همسرم و زندگیم… . چه کار بکنم.

    همسرم در ایران یکی‌ دو دفعه دکتر مشاور رفتن، اون خانوم دکتر گفتن باید فقط به خودت وقت بدی ببینی‌ میتونی‌ فراموش کنی‌ یا نه. اما من چیزی که میبینم اینه که زمان بدتر می‌کنه این موضوع رو (در حالیکه قلبا فکر می‌کنم همسرم می‌خواد فراموش کنه اما نمیتونه و پر از افکار منفی‌ هست که واقعا خدا و من میدونیم که واقعیت نداره، اما توضیح نمیدم دیگه چون واقعا حرف منو قبول و باور نداره). من هم با همون خانوم دکتر یکی‌ دو بار صحبت کردم کمک خاصی‌ نشد… من آروم می‌شدم چون حرفم رو میزدم اما در رفتار و فکر همسرم تغییری ایجاد نشد. و هر چی‌ زمان میگذرد میبینم اوضاع برای همسرم بدتر و بدتر می‌شه…. دعوا و بی‌ احترامیها هم دل من رو بیشتر و بیشتر میشکونه و می‌سوزونه…

    لطفا راهنمایی‌ کنید چطور اوضاع رو به حالت اول برگردونم… اگه لازم هست توضیحات بیشتر بدم لطفا راه تماس با خودتون رو برای من بگیدمن با شما تماس میگیرم
    ممنون از کمکتون

    لینک به نظر
    • با سلام،

      شوهر شما با داشتن ساختار ذهنی پارانوییا وارد فاز فعال این بیماری شده است که نیاز فوری به درمان دارد. اگر در فرانسه ساکن هستید با شماره تماس من در وبسایتم تماس بگیرید که شما را برای ارجاع همسرتان به یک روانکاو لکانی از همکارانم در فرانسه راهنمایی کنم. اگر هم ایشان ابراز تمایل به درمان در حال حاضر در انگلستان داشتند، می توانند با من تماس بگیرند.

      در مورد سوالتان که که شما چه کار می توانید بکنید تا اوضاع را به پیش از این برگردانید: متاسفانه شرایط به پیش از این بر نخواهد گشت ولی با مشورت با متخصص روانکاوی می توانید راه حل مناسبتان را برای خروج از شرایط فعلی بیابید. ضمنا درمان مناسب بسیار به همسرتان کمک خواهد کرد که از این فاز حاد رد شده و زندگی شخصی و حرفه ایشان را بهتر اداره کنند.

      در میان روانکاوان، متخصصان روانکاوی لکانی به صورت حرفه ای با این دسته بیماران کار می کنند. در این باره به مقالاتم در داکتاپ مراجعه کنید.

      با سپاس

      لینک به نظر
  7. ابراهیم افشاری

    سلام خانم دکتر خوب هستین. خسته نباشین. من خواهرم مشکل اعصاب و روان حاد دارد .بیماری اگسیزوفرنی حاد. تیک عصبی و شنیدن صداهای مختلف و پرخاش و عصبانیت. بی حوصلگی و خیره شدن به یک نقطه و… کمکون کنید. خودش هم راضی نمیشه بیاد دکتر. میترسیم به زور بیاریمش . راهکاری برای ما بدین خواهشا. با تشکر

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون،

      در شرایط خواهر شما، توصیه می کنم توسط فردی که ایشان رابطه نسبتا مثبتی با وی دارند به پزشکی که مورد اعتمادش هست ارجاع داده شود. بیماری خواهر شما مادام العمر بوده و از همین رو می بایست اطرافیان حوصله بیشتری در قبال وی به خرج دهند. ضمنا لازم است در طولانی مدت بتوانند ارتباط سازنده و تاثیر گذاری را با او برقرار کنند. رابطه درمانی مناسب با درمانگر در کارا کردن هر چه بیشتر خواهرتان نقش مهمی خواهد داشت. در کنار دارو درمانی در صورت لزوم، حتما از صحبت درمانی نیز بعد از آماده شدن بیمار می بایست استفاده شود.

      مهمترین توصیه من به اطرافیان بیمار این خواهد بود که مخالف سیستمی که برای ایشان کارایی دارد اقدام نکنند. به این مفهوم که اگر روش رفتار زندگی ایشان با سایرین متفاوت است، لزوما این به مفهوم وخمت حال ایشان نیست. بسیاری از باورهای این دسته بیماران باعث کارامدیشان و ایجاد انگیزه در زندگی روزمره برایشان می شود.

      برای دانستن بیشتر می توانید به مقالاتی که در این وبسایت در مورد نحوه همراهی بیماران روانپریش قبلا منتشر کرده ام مراجعه کنید.

      با سپاس

      لینک به نظر
      • ابراهیم افشاری

        سلام خانم دکتر باتشکر از راهنماییتون خواهر من یه مشکل بزرگی هم که داره شنوایی هم هشت. یه گوشش نمیشنوه و این عمل باعث گوشه گیری وی شده. و مشکل بعدی پدر و مادرم هستن که درک نمیکنن. جدایی ز اونها کمکی بهش نمیکنه/؟

        لینک به نظر
        • نقص عضو لزوما در سرنوشت و میزان بهبودی خواهر شما تاثیر چندانی نخواهد داشت ولی در مورد رابطه والدینتان با وی، به سرعت و صراحت نمی توان نظر داد. چرا که در برخی موارد حضور والدین و همکاریشان برای به حرکت در آوردن بیمار و حمایت صحیح از او لازم خواهد بود. بنابراین توصیه می کنم برای شناخت پیدا کردن راجع به بیماری خواهرتان و نیز نحوه برخورد صحیح با این موضوع به فرد متخصص مراجعه کنند. نهایتا در صورت صلاحدید پزشک مربوطه راجع به مستقل کردن خواهرتان تصمیم بگیرید.

          لینک به نظر
      • ابراهیم

        سلام خانم دکتر خسته نباشید ممنون از راهنماییتون یهسوال داشتم شما ایران تشریف نمیارید؟ اگه جواب منفی هستش یه دکتر که خودتون قبولش دارین در ایران لطفا به من معرفی کنید. من وضع مالی خوبی ندارم بتونم خواهرمو به انگلیس بیارم

        لینک به نظر
  8. Mona

    سلام خانم دکتر… در زندگی شخصیم دچار مشکل شدم، می خوام اگر ممکنه با شما صحبت کنم از چه طریق می تونم؟
    ممنون

    (این نظر به دلیل استفاده از حروف لاتین برای نوشتن متن فارسی،توسط داک تاپ بازنویسی شده است)

    لینک به نظر
    • با سلام

      ممنونم از تماستون. به دلایل حرفه ای متاسفانه من از ایران مراجعه کننده غیر حضوری نمی پذیرم. اگر سوالی دارید در رابطه با شروع درمان و نحوه رویکردهای درمانی جهت رفع مشکلتان، می توانید با شماره تماس من در وبسایت شخصی ام تماس بگیرید. در داکتاپ نیز می توانید به مقالات کلینیکی که منتشر کرده ام مراجعه کنید.

      با سپاس

      لینک به نظر
  9. کامیار

    با سلام و عرض ادب؛
    میخواستم بپرسم با عارضه جانبی اختلال در دید داروی پریمیدون ۲۵۰ (شبی یک چهارمش برام تجویز شده و متاسفانه لرزش دستم هنوز حل نشده حدود ۲ ماهه دارم میخورم دکترمو عوض کردم) چه کار کنم؟ چشم چپم از فاصله دور؛ حروف رو سایه دار می بینه. دوبینی خفیف.
    چرا پریمیدون لرزش دستمو متوقف نمی کنه. مشکل از دوز مصرفیه؟
    ممنون.

    لینک به نظر
    • با سلام و سپاس از تماستون،

      به نظر می رسد که این دارو برای لرزش دست شما ناکارآمد است. بهتر است علت زمینه ای لرزش دست بررسی شود تا دارو و دوز مناسبش برایتان تجویز شود.

      توصیه می کنم با یک پزشک نورولوژیست یا مغز و اعصاب (و نه اعصاب و روان) هم در مورد این مسئله مشورت نمایید.

      لینک به نظر
  10. علی

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانم دکتر و تشکر میکنم از کار خداپسندانه تون.
    من پسری ۲۲ ساله هستم.مشکل من زمانی شروع شد که دوران راهنمایی به علت اینکه خواهرم بیمار بود فضای خانوادگی مساعدی نداشتیم در طوا این دوران خاقم پایین بود اما از نظر عملکرد خوب بودم تا اینکه دوره دبیرستان یک بار جلو بچه های کلاس دچار حمله اضطراب شدم و این مساله خیلی برام آزار دهنده بود چون اصلا برام سابقه نداشت و کاملا برام غیر منطقی بود علی الخصوص چون شاگرد زرنگی بودم این مساله (اضطراب در جمع) خیلی برام آزار دهنده بود و به شدت به اعتماد به نفسم لطمه زد در ضمن از نظر مذهبی وسواس شدیدی داشتم و نمازامو چند بار تکرار میکردم خلاصه اینکه بعد کنکور رفتم پیش یه روانپزشک اون بهم گفت که تو تنها فوبی اجتماعی نداری بلکه افسردگی و وسواسم داری و الان ۵ساله که هر روز ۱۰۰ میل اسنترا،۲۵ میل نورتریپتیلین و ۴۰ میل پروپرانولول مصرف میکنم. از قرصا خیلی راضیم اما سوالی که ذهنم رو مدتهاست مشغول کرده اینه که چرا از نظر شناختی همچنان ترس و وسواس تو ذهنم هست جرا با وجود اینکه علایم جسمیم برطرف شده بازم از نظر ذهنی مشکل دارم؟مدتی هم شناخت درمانی کار کردم اما واقعا ثمری برام نداشت دکترم گفت شاید لازم باشه که روانکاوی بشی؟اما از طرفی نه هزینه شو دارم و نه میدونم که برام مفید واقع بشه یا نه؟اما سوالم از شما اینه که امکان داره که روزی من از نظر شناختی دیگه ترس و وسواسی نداشته باشم یا اینکه نه من فقط میتونم علایم جسمیشو از بین ببرم؟دوم اینکه روانکاوی میتونه منو ازین مشکلم نجات بده؟امیدی هست که ازین مشکلات خلاص بشم و روزی بتونم بدون دارو زندگی کنم یا بیماری های روان هم مثل فشار خون و دیابت مادام العمرند و باید همیشه دارو بخورم؟
    خواهش میکنم راهنماییم کنید چون سالهاست که دارم رنج میکشم

    لینک به نظر
    • با سلام و ممنون از تماستون،

      سوال بسیار خوبی را مطرح کردید.

      در روانپزشکی و شناخت رفتار درمانی تنها و تنها تمرکز درمان بر روی زدودن نشانه های بلینی آزار دهنده فرد است بدون آن که از وی پرسیده شود چرا این علایم به سراغش آمده اند. در مواردی اینگونه رویکردهای درمانی در برخی افراد به خصوص در افراد سایکوتیک می توانند مفید واقع شوند اما در نوع ساختار ذهنی شما، خلق پایین، حملات اضطرابی و وسواس نشانه هایی بس ارزشمند برای شروع روانکاوی فرد هستند. این که چرا در یک مقطع زمانی خاص فرد با این دسته علایم به شرایط پیش آمده اطراف واکنش نشان داده است یکی از اساسی ترین سوالات روانکاوی خواهد بود. اگر به صورت مقطعی از پس کنترل علایم با تمسک از دارو و یا شناخت درمانی بر آمدید، علایم به یک شکل دیگر در مقطع دیگری از زندگیتان سر بیرون خواهند زد.
      شما دچار بیماری روانی به مفهوم جنون نیستید و تمامی علایمتان حاوی یک پیام نا خودآگاه یا به عبارتی یک فانتزی ذهنی است که در طی روانکاوی به کشف آن خواهید پرداخت.

      توصیه من به شما شروع روانکاوی با فرد مناسبی خواهد بود که می بایست برایش برنامه منظم و نسبتا طولانی مدت بگذارید البته نه مادام العمر.

      با سپاس

      لینک به نظر
  11. اح

    با عرض سلام
    من اسم شما رو تو سایت دیدم…و خواستم از شما کمک بگیرم…ممنون میشم کمکم کنید…چون واقعا وضعیتم بحرانی هستش…
    من پسر ۲۰ ساله هستم و دانشجوی ترم سه مهندسی برق هستم…
    این مشکلی که من دارم و به خاطر اون از زندگی افتادم و زندگی من رو خراب کرده و به شدت مانع درس خواندن من شده…علاوه از درس خوندن روحیه و انگیزه و شادی من رو ازم گرفته طوری که دیگه نمیخوام زنده باشم…خسته شدم از زندگی…حالم به شدت بد هستش
    مشکل من اینه که فقط فکرم این هستش که ایا من اجازه دارم کاری رو انجام بدم یا نه…ایا من لایق هستم که کاری رو انجام بدم یا نه…ایا لایق هستم زندگی کنم یا نه…مثلا ایا لایق هستم درس بخونم یا نه…کنکور بدم یا نه…این مشکل من درست یک هفته قبل کنکور شدت گرفت …طوری شد که نتونستم تحمل کنم و مستقیم با اتوبوس رفتم تبریز و پیش روانپزشک…که ایشون برای من ریتالین تجویز کردن و گفتن این حالتو خوب میکنه…و واقعا هم معجزه کرد…انگار خدا بهم یه زندگی تازه داد…یکی دیگه از مشکلات من افسردگی هستش که من به خاطر داشتن این افکار دارم….من میخوام لیست اون دارو هایی که مصرف کردم بگم…
    سرترالین…اسنترا…ونلافاکسین…الونتا…بوپروپیون…کلومیپرامین…سیتالوپرام…فلووکسامین…فلوکستین…ریسپریدون…الانزاپین…دپاکین…لیتیوم…
    که هر کدوم رو با دستور های مختلفی که روانپزشک ها دادن مصرف کردم…ولی اصلا تاثیری نداشته هیچ کدوم…خانوم دکتر من یه خواهش از شما دارم…من میخوام این ترم مرخصی بگیرم…و برا کنکور تجربی بخونم و میدونم که میتونم…نمیخوام این فرصت رو از دست بدم…ولی این بیماری امون من رو بریده حتی نمیذاره درس دانشگاه رو هم بخونم…خواهشم این هستش یه راهی جلو پای من بذارید تا بتونم این ۶ ماه مونده به کنکور درس بخونم…هر کاری که باشه هر دارویی باشه…هر درمانی باشه میکنم فقط نمیخوتم این کنکور رو از دست بدم…خواهش میکنم به شدت به کمک شما نیاز دارم…واقعا دیگه بریدم…اینم بگم من ریتالین الان هم میخورم ولی دیگه تاثیری نداره رو من…

    لینک به نظر
    • با سلام،

      ممنون از تماستون. معمولا پاسخ به سوالات به دلیل مشغله کاری، حداقل بین ۱ تا ۲ هفته طول خواهد کشید.

      در مورد شرایطتون، لیست بلند بالایی که از داروهایتان عنوان کردید هیچ کدام به تنهایی برای رفع مشکلتان کافی نیستند. به این معنی که شما در کنار گرفتن یک رژیم دارویی که بتواند کمی به تمرکز شما و حس بی انگیزگیتان کمک کند، لازم است به یک روان درمانگر که رابطه درمانی مناسبی با وی دارید به صورت جلسات منظم هفتگی مراجعه کنید. امتحان کردن تمام داروهای دنیا هم نمی تواند راهگشای مسئله ساختار ذهنی شما باشد.

      من هم به شما توصیه می کنم هدف فعلی شما تمرکز بر درس خواندنتان باشد و فقط تحت درمان یک روانپزشک داروهای بی اثر نسبت به اوضاع روانیتان را به تدریج قطع کرده و فقط یک رژیم دارو درمانی را که با شرایط شما تناسب دارد شروع کنید.

      اما در مورد تشخیص بیماریتان: در حقیقت شعار ساختار ذهنی شما، متهم کردن خود به انواع اشتباهات سر زده و نزده بوده و گویی لایق هیچ موفقیت و یا لذتی در زندگی نیستید. در اصطلحات روانکاوی لکانی، ملانکولیا از انواع سایکوز به این شرایط گفته می شود که در مورد شما قبل از کنکور که استرس ماژور محسوب می گردد علامتدار شده است. درمان شما می بایست در طولانی مدت با کمک فرد متخصصی که به راحتی مشکلات را با او در میان بگذارید انجام شود.

      با سپاس

      لینک به نظر
  12. سید سجاد

    با عرض سلام وخسته نباشی من۳۷ ساله دارای عیب شخصیتی مباشم اول اینکه وقتی خسته میشم خیلی زود عصبانی میشم ازمحیط های شلوغ وپرسر وصدا را دوست ندارم از ادمهای بی فرهنگ وبیشخصیت وخودشیفته وظاهرنما وبدبین وبدل رادوست ندارم دوست دارم جامعه وادمهای جامعه سالم زندگی کنند درمحیط کار ادمها را برحسب شخصیتشان باهشان برخوردمیکنم درمحیط خانه وکار دوست دارم تمیز مرتب باشم دوست دارم همیشه شیک پوش باشم دوست ندارم ازدیگران کمک بگیرم حتی از خانواده بیشتر اسیبی درمحیط دیدم اردوج به تاخیر افتادواز اختلاف فرهنگی که بین من وپدر م بود اسیب دیدم واز محیط که فکر های بسته دران نقشی ایفا کرده بود واز ادمهای که افکارشان بامن سازگار نیست انس نمیگیرم

    لینک به نظر
    • با سلام،

      ممنون از اینکه مشکلتان را اینجا مطرح کردید ولی متاسفانه سوال مشخصی را مطرح نکرده اید. لطفا موردی را که مد نظرتان هست را مشخصا عنوان کنید تا بهتر بتونم کمکتون کنم.

      با سپاس

      لینک به نظر
  13. مریم

    با عرض سلام
    خانم دکتر پسری ۸ ساله دارم که مشکلات شاید به دید دیگران بی اهمیتی با اون دارم..اما برای خودم بسیار ازار دهنده زیرا بعد از از ناراحتی که تنبیه شد و یا داد و بیدای با او کردم بعد بسیار ناراحت میشو.مثلا خیلی اهل سلام کردن و دیگران را در دیدار اول تحویل گرفتن نیست اما کمی که گذشت از سر و کله دیگران بالا میرود…در دید خودم بی ادبی میشود چون پدرش مردی بسیار ارام است میگویم رفتار پسرم من و پدرش را زیر سوال میبرد…در ضمن از دو سالگی مشکل دستشویی(پی پی)با اون داشتم طوری که تا این سن هم با اینکه مدفوع دارد اما از دستشویی رفتن انکار میکند مخصوصا اگر جایی بجز خانه خودمان باشیم حتی شورتش را کثیف میکند اما خودش دستشویی نمیرود…من خیلی خیلی نگران این موضوع هستم با اجازه حتی تنبیه بدنی هم شده برای این مورد…..هر تشویقی که بگویید کردم اما اثرنداشته….مثلا اگر کاغذی به دیوار بزنم و بگویم هر کس از اول هفته تا اخر هفته بیشتر از همه دستشویی کرد (مسابقه را بین من و همسرم و پسرم برگزار میکنم)فلان جایزه را میگیرد هر روز دستشویی را میرود بخاطر گرفتن جایزه اما متاسفانه بعد از گرفتن جایزه باز به روال قبل بر میگردد…تا من نگویم حتی دو هفته هم میگذرد و مدفوع نمیکند اگر در شورتش…
    لطفا من را راهنمایی کنید….
    در مدرسه هم خیلی شیطنت میکند بعضی وقتها فکر میکنم راه ارتباط با بقیه را بلد نیست….از لحاظ درسی بسیار عالی است موقع درس دادن معلم خوب گوش میدهد.خواهش میکنم کمکم کنید
    الان هم من و پدرش با اون قهریم…طوری که من میگویم دیگر مادرت نیستم ( خیلی نارحتم که مبادا رفتارم در روحیه او اثر منفی بگذارد)

    لینک به نظر
    • با سلام

      روش های تنبیه ای که در نظر گرفته اید اعم از بدنی (که به هیچ وجه پذیرفتنی نیست) و یا صحبت نکردن و قهر روش های مناسبی نیستند. در مورد نوع تشویق کردنتان هم باز هم می بینید که روش کارایی نبوده است علاوه بر این که هم تراز کردن نسل ها در این مورد روش غلطی است.

      این ها به این موضوع مهم ختم می شوند که علت مشکلی که پسرتان نشان می دهد به دلیلی دیگر ی ربط داشته که می بایست در طی درمان فهمید که آن علت زمینه ای چیست.

      علاوه بر موضوع آموزش نا صحیح کودکان برای اجابت مزاج در سنین پایین و نه در سن فعلی پسر شما، اینکه او چرا در این مقطع زمانی از این مسئله اجتناب می کند و نیز اینکه این اجتناب چه اثری بر روی ارتباطش با شما و پدرش می گذارد، همگی مسایل بسیار حساس و مهمی هستند که از طریق درمان حرفه ای و حضوری با پسرتان و خود شما (هر یک به تنهایی) می بایست به آن ها پرداخت.

      توصیه می کنم به یک روانپزشک اطفال که کار صحبت درمانی انجام می دهد در اسرع وقت با پسرتان مراجعه کنید. در صورت صلاحدید درمانگر مربوطه، خودتان و احیانا همسرتان در مورد نحوه برخورد با این مسئله جلساتی داشته باشید.

      باز هم تاکید می کنم هدف درمان صرفا اصلاح رفتار پسرتان نیست بلکه فهمیدن علت پیدایش این نشانه و بعد رفع مناسب آن خواهد بود. این که از چه زمانی این حالت ایجاد شده و در چه شرایطی بهتر و یا بدتر می شود مسایلی هستند که می بایست با درمانگر در میان گذاشته شود.

      با سپاس

      لینک به نظر
  14. سجادح

    خانم دکترسلام ودرودبرشما پسرم۶سال وچندماه داردکه کلاس اول میباشدوقتی که سه ساله بودبعلت پرتحرکی وعدم حرف شنویی ازمنو مادرش به روانپزشک مراجعه کردیم وگفتیم شایدواقعا بیش فعاله وبه ماهنوزنگفتندکه بیش فعال هست یا نه. وبعلت سن کمش گفت فعلا قطره هالیپریدول تجویز میکنم ولی ازچهارسالگی به بعدداروهای اصلی رامیتونه استفاده بکنه ازچهارسالگی تااکنون یک روانپزشک دیگر تحت درمان بوده وازقرصهای ریسپریدون وبوسپیریون وآتوموکسیتین مصرف کرده ویک دوره کوتاه هم ریتالین استفاده کرده وچند روزه که میگه سردرد دارم ونمی دونیم پزکش قابل اعتماد است یا نه نکنه داروهای مناسب تجویز نمیکنه.لطفا کمکمان کنیددرصورت امکان استثناعا به مازودجواب بدبدخیلینگرانیم.ممنونیم.

    لینک به نظر
  15. محمود

    سلام خانم دکتر، سپاس گزارم از لطف تون که وقت میذارین و به سوالاتمون جواب میدین.
    ببخشید که کامنتم طولانی شد ولی لازم میدونستم که همه ی اینا رو باهاتون در میون بذارم.
    من پسری ۱۹ ساله و پشت کنکوری ام. از ۱۵ سالگی دچار وسواس شدم، از ۱۶ سالگی خودارضایی میکنم و از یکی دو سال اخیر هم اختلال دوقطبی دارم.
    *من از حدود ۱۵ سالگی به بعد، با نوعی وسواس تو زندگیم رو به رو بودم. حقیقتش اون موقع ها زیاد به فکرش نبودم و فکرشم نمی کردم که حالتم طبیعی نیست. اما رفته رفته با شدیدتر شدن وسواسم به این موضوع پی بردم و این وسواس واقعا مشکلات زیادی رو واسم به وجود آورده بود که به چند مورد از اونا در اینجا اشاره میکنم:
    -مثلا من به چرب شدن و نوچ و چسبناکی کف دستام خیلی حساس بودم، بطوریکه بلافاصله بعد از خوردن یک وعده غذا یا میان وعده که حتی شاید خیلی هم چرب نبود،مثلا یک تکه نان، بیسکوییت یا یک دونه سیب، دستامو می شستم و این کار به من آرامش خاصی میداد.
    -مورد دیگه اینکه موقع درس خوندن، فکرم خیلی پراکنده بود و نمیتونستم بیش از یه ربع-نیم ساعت رو درسم تمرکز کنم و مدام از
    اتاقم بیرون میرفتم یا با گوشیم ور میرفتم و بطور کلی فکرم خیلی پراکنده بود.
    -جزوه هایی که معلم سر کلاس میگفت رو چون مطالب زیاد بود و معلم سریع درس میداد، نمیتونستم مرتب بنویسم و تو کلاس چرک نویسشون میکردم و میبردم خونه که تو دفترم با چند خودکار رنگی آبی،قرمز و مشکی، پاک نویسشون کنم. که گاها چون تو خونه هم نمیرسیدم انجامشون بدم، پشت گوش مینداختم و کلا پاک نویس کردنو بیخیال میشدم!
    -دستشویی رفتنم خیلی طول میکشید و مثلا ۵ دقیقه زمان صرف دفع ادرار و یک ربع تا ۲۰ دقیقه صرف دفع مدفوع میکردم حتی با اینکه دچار یبوست نبودم. دست هامو هم بعد از استفاده از توالت، دوباری مایع میزدم و میشستم.
    -تو حموم رفتن یکم تنبل بودم و به حمام ناقص و به قولی تُف تُفی راضی نبودم که اینم روحیه ی کمال گرا و وسواسی منو میرسوند. معمولا هفته ای یک مرتبه حموم میرفتم ولی هر بار حدودا یک ساعت و نیم مشغول شستشوی بدنم بودم و برخلاف بعضی پسرا، تا حالا تو حموم خودارضایی نکردم.
    -در ۲ سال اخیر(یعنی از حدودا ۱۷ سالگی به بعد)، وضع وخیم تر هم شد:
    ۱٫شدیدا به ریختن آب دهان عادت کرده بودم. توی دستمال کاغذی، بطور مستقیم تو سطل آشغال یا روشویی توالت مثلا. و اگه من این کارو نمیکردم، حسابی مایه ی عذابم بود.
    ۲٫به نظم و ترتیب توجه زیادی می کردم و اصلا تحمل شلوغی و به هم ریختگی رو نداشتم. شاید براتون عجیب باشه ولی موقع درس خوندن، حتی تحمل دیدن شلوغی از قبیل تعدادی کتاب، چند قلم ، گوشی یا لیوان چای رو هم روی میز کارم نداشتم. حتی الامکان تمایل داشتم اطرافم تمیز و خلوت باشه و به قرار دادن یک کتاب و یک خودکار مورد نیاز روی میزم بسنده میکردم و باقی کتاب هارو هم بعد از هر بار استفاده جایی میذاشتم که تو میدان دیدم نباشه، وگرنه کلافه میشدم.
    ۳٫ کم کم یادگیری و تمرکزم روی درس هام هم کاهش پیدا کرد و با افت تحصیلی شدیدی مواجه شدم. بطوریکه برای خوندن یک فصل از کتاب زیست دبیرستان، بعضا ۲-۳ روز وقت صرف میکردم و هر پاراگراف رو چند بار بایستی میخوندم تا متوجه می شدم. و کلا دقت زیادی تو خوندن مطالب به خرج میدادم. همین کارم باعث می شد که به برنامه ی آزمون های دوره ای کنکورم نرسم و درصدام به شدت افت کنه. این در حالی بود که من تا ۱۷ سالگی، همیشه درسم تو کلاس عالی بود جز رتبه های برتر مدرسه تو آزمون ها بودم.
    *خب این از وسواس٫ من از ۱۷-۱۸ سالگی به بعد یک احساس عجیبی داشتم. بطوریکه خلق ثابتی نداشتم و گاهی احساس خوشحالی، سرخوشی و لذت بیش از حد، و گاهی هم دچار افسردگی، نا امیدی و یاس از زندگی خودم میشدم. یه روز خواستم جویا بشم که این حالت قضیش چیه، با یه سرچ ساده تو گوگل فهمیدم که متاسفانه اختلال دو قطبی دارم.
    *و میرسیم به خودارضایی، عادت بدی که متاسفانه از ۱۶ سالگی بهش دچارم وبا اینکه خیلی اوقات سعی کردم ترکش کنم ولی بیشتر از ۳-۴ روز طول نکشید. اوایلش از هفته ای ۱ بار شروع شد و در حادترین حالتش به ۳-۴ بار در هفته و حتی ۲ بار در روز رسید. تا اینکه مصرف یه دارو باعث ترکش شد که در ادامه خواهم گفت.
    ***
    خب این از شرح وضعیت من. ترجیح میدم که بیشتر روی قضیه ی وسواسم تمرکز کنم. خلاصه اینکه دیگه از این وسواسم به ستوه اومده بودم تا اینکه کمی بیش از یک ماه پیش،تصمیم گرفتم که به یک روانپزشک مراجعه کنم. ایشون به من گفتن که من اختلال وسواس فکری-عملی دارم. برای همینم دکتر واسم داروی سرترالین ۵۰ میلی تجویز کرد وگفت که از روزی ۱/۴ شروع کن و ۴ روز یکبار دوز مصرفت رو به اندازه ی ۱/۴ افزایش بده تا به قرص کامل ۵۰ میلی برسه و از اون به بعد، همون روزی ۱ عدد قرص کامل رو مصرف کن.
    من همین کار هم کردم و کم کم بعد از چند روز علائم بهبودی رو تو خودم حس کردم. مثلا اینکه تمرکزم رو درسام نسبتا بیشتر شده بود، موقع درس خوندن به ازدیاد وسایل روی میز و نظم و ترتیب اون ها حساسیت نشون نمی دادم، ریختن آب دهانم خیلی کم و میشه گفت تقریبا متوقف شده بود، همینطور مدت صرف کردن وقت تو توالت و تعداد دفعات شستن دستم هم خیلی کمتر شده بود.
    خب تا اینجای کار که روند درمان خیلی خوب پیش می رفت. ولی من بعد از چند روز مصرف سرترالین، احساس کردم که میل جنسیم به شدت کم شده و مایل به دیدن پ.و.ر.ن و خود ارضایی نبودم. حتی نمی تونستم نعوظ کامل داشته باشم. در کمال تعجب، عادتی که خیلی وقت ها تو سعی در ترکش با مشکل مواجه می شدم، به یک باره از زندگیم حذف شد. یعنی من تونسته بودم حدودا ۲ هفته ای خود ارضایی نکنم.
    حس کنجکاوی باعث شد تا تصمیم بگیرم که عمدا و برخلاف میل کمم، اقدام به خودارضایی کنم و با هزار سختی و مشقت ارضا شدم اما این بار، مایع منی ام عادی نبود. همونطور که خودتونم میدونین، اسپرم طبیعی باید سفید رنگ و یکنواخت باشه ولی مایع منی من، یک مقدار اولش در حد مثلا ۱cc طبیعی بود ولی قسمت عمدش مایعی زردرنگ بود با تکه های ژله ای و کوچک اسپرم ناکامل. دقیقا مثل روزایی که دو بار خود ارضایی میکردم و اسپرم ناکامل از من خارج میشد. شایان ذکره که من الکل،مواد، یا داروی دیگه ای به غیر از سرترالین مصرف نمیکنم. به همین خاطر، شک کرده بودم که این اسپرم غیرطبیعی به خاطر مصرف این نوع داروئه. واسه همین و از روی کنجکاوی راهنمای دارو رو خوندم و دیدم تو عوارضش تنها موردی که ذکر شده، کاهش میل جنسی بود ولی چیزی از کاهش اسپرم زایی یا توقفش نوشته نشده بود.
    راستش من یه مقدار ترسیدم که مبادا مصرف این دارو باعث عقیم شدن یا خدای ناکرده ناباروری در آینده بشه. در نهایت پس از ۳ هفته مصرف و با توجه به اینکه دکتر گفته بود که اعتیاد آور نیست، خودسرانه تصمیم به ترکش گرفتم. دقیقا روند معکوس شروع دارو رو طی کردم و ۱ قرص کامل رو در بازه های زمانی ۴ روزه به دوز ۱/۴ رسوندم که یه وقت ناگهانی ترکش نکنم. با این کارم، متاسفانه علائم سابق وسواس برگشت ولی میل جنسی ام به شدت زیاد شده بود. بعد از چند روز ، پس از خودارضایی، قسمت عمده ی مایع منی ام حالت طبیعیشونو داشتند و تکه های ژله ای اسپرم کمی در اون دیده میشد.
    ***
    الآن که دارم می نویسم، ۱/۴ قرص رو مصرف میکنم و هموز پروسه ی قطع کردن قرص رو تموم نکردم و با توجه به بازگشت وسواسم، موندم که
    ۱٫آیا دوز مصرف سرترالین رو به مقدار سابق برگردونم تا وسواسم کنترل بشه، یا اینکه دارو رو به طور کامل قطع کنم تا جلوی کاهش میل جنسی و اختلال در روند اسپرم سازیمو بگیرم !؟
    ۲٫آیا داروی ضد وسواس دیگه ای هم تو بازار موجود هست که این عارضه ی جانبی رو نداشته باشه !؟
    ۳٫اگه نیست، چه دارویی رو باید در کنار سرترالین مصرف کنم تا عوارض اونو خنثی کنه(میل جنسیم به حالت طبیعی برگرده و در آینده از نظر زادآوری و تولید اسپرم طبیعی، مشکی نداشته باشم.)
    – و در آخر این نکته رو هم باید بگم که من خیلی هم مایلم که خودارضایی رو ترک کنم، اما نه به قیمت کاهش میل جنسی و مشکلاتش به دنبال رابطه ی جنسی با شریک جنسی واقعی.
    میدونم که خیلی به تفصیل توضیح دادم و شاید این هم به خاطر وسواسم بوده باشه(!) ولی واقعا به کمک تون احتیاج دارم
    ممنون میشم جواب بدین 🙂

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون،

      مشکل وسواس شما در زمینه ذهنی سایکوتیک و یا روانپریش قرار دارد و درست به همین دلیل نوع و شدت وسواس شما با بسیاری دیگر از افراد متفاوت است. همانطوریکه توضیح دادید، وسواس شما درست به مانند یک پیچک تمام ابعاد زندگی شخصیتان را گرفته اما لازم می دانم به این نکته اشاره کنم که برخی از وسواس ها به مثابه یک نشانه بالینی کارآمد در مورد شما بهتر است حذف نشود مانند داشتن نظم و برنامه روزانه. اما برخی دیگر از نشانه های وسواسی شما که باعث درماندگی و به عبارتی نا توانی شما شده لازم است علاوه بر دارودرمانی در موردش با یک درمانگر که با سایکوز نیز کار می کند به طور منظم مشورت نمایید.

      اما در مورد دارو: حتما به همان دوز اولیه برگردانده شود. عوارض جانبی این دارو بعد از مدتی مثلا حداکثر ۲ ماه کم و کمتر شده و یا به کل از بین می رود. کاهش میل جنسی ربطی به ناباروری ندارد ولی در هر صورت با ادامه درمان کلامی و دارویی، تحت نظر متخصص امر لازم است دارویتان کم شود و یا تغییر داده شود.

      با سپاس

      لینک به نظر
  16. مهدی

    سلام خانوم دکتر عزیز٫٫٫دکتر روانپزشکم واسم مشاوره تجویز کرده ولی من یه ماه یه جادیگه قبلارفتم و حرفاشونم میدونم چیه و چی چیزایی میخوان بگن خواستم بگم فایده داره برم نرم خوب میشم یانه چه جوریه….ممنونم ازتون

    لینک به نظر
    • با سلام

      حتما توصیه می کنم به روان درمانگر جدید مراجعه کنید. روش های درمانی و نوع رفتار درمانگران با یکدیگر متفاوت بوده و چنانچه احساس رضایت از کار با یکی را نداشته می توانید به فرد دیگری مراجعه کنید تا شخص مناسبتان را برای شروع و ادامه درمان بیابید.

      ممنونم

      لینک به نظر
  17. ماهرخ

    با سلام
    شوهر بنده دچار بیماری پارانویید هستن و این در حالیه که خودشون قبول ندارن و راضی به درمان نیستن و با این رفتارشون زندگی رو برامن و بچه ۱۰ سالم خیلی تلخ کرده.آیا راه حلی هست ؟کنار باید بیام یا به فکر طلاق باشم.سن شوهرم ۳۹ و بنده ۳۱ سالمه
    ممنون از شما

    لینک به نظر
    • با سلام و سپاس از تماس شما،

      قطعا اگر همسرتان تا اندازه ای بپذیرند که مشکل دارند نتیجه درمان می تواند برایشان بهتر باشد. اگر شما و فرزندتان مرکز توهم بدبینی ایشان هستید، قطعا ادامه زندگی برایتان با مصائب فراوان همراه خواهد بود. توصیه می کنم از واسطه ای که بهتر از وی حرف شنوایی دارد بخواهید پیشنهاد درمان را با وی درمان بگذارد و آن هم نه به خاطر شما بلکه برای خودش. اگر به فعالیت مفیدی که از آن لذت می برد مشغول شود از میزان هجوم افکار بد بینانه اش کاسته خواهد شد. گاها گذاشتن حد و مرز مشخص همانند دادن التیماتوم برای این افراد می تواند هم اثر درمانی داشته باشد و هم برای اطرافیانش مشکل کمتری ایجاد کند.

      لینک به نظر
  18. با سلام و تشکر از تماستون،

    مشکل شما صرفا اجتماع گریزی و یا به عبارتی فوبیای اجتماعی نیست بلکه به نظر می رسد نوع ساختار ذهنی شما از یکی از انواع سایکوز بوده که برقراری ارتباط با دیگران یا برایتان غیر ممکن است و یا از آن فرار می کنید. تنظیم فاصله میان خود و دیگری مختل شده است. توصیه می کنم به یک روانپزشک در محل زندگیتان که علاوه بر دارو درمانی کار صحبت درمانی نیز انجام می دهند مراجعه کنید. هر چه زودتر برای درمان مراجعه کنید برایتان بهتر است و در حقیقت از فلجی تدریجی در زندگیتان بیرون می آیید. در روند درمان از درمانگرتان بخواهید روی این مسئله بیشتر کار شود. لزوما نتیجه درمان به مفهوم تبدیل شدن به یک فر کاملا اجتماعی نخواهد بود ولیکن از این وضعیت کاملا بی تحرک در زندگی به مرور خارج می شوید. تلقین و خود درمانی نیز به هیچ وجه به شما کمک نمی کند.

    با سپاس

    لینک به نظر
  19. امیر

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت خانم دکتر
    بنده ۳۵ ساله و مجرد هستم و دچار ترس مرضی که زندگی من را مختل کرده بطوری که از سنین کودکی که یادم میاد حتی در کلاس درس هم جایی مینشستم که کسی حتی معلم من را کمتر ببینه .
    از حضور در اجتماع و یا مجالس میهمانی همیشه فراری بوده و هستم کلا از همه چیز در زندگی فراری بودم .مدت زیادی هست که خانه نشین هستم و اصلا تا جایی که ممکنه دوست ندارم از خانه بیرون بروم مگر اینکه مجبور بشم .سالهاست که دچار لرزش هستم بیشتر لرزش دست اما حتی در سر و صورت هم لرزش دارم .خانم دکتر نمیدانم چرا اما حتی از مراجعه به پزشک هم وحشت دارم کلا از حضور در بانک و مراکز درمانی و پلیس و …. وحشت دارم بطوری که یک بار به دلیل بیماری که داشتم ناچارا به پزشک عمومی مراجعه کردم و ایشان هنگامی که قصد اندازه گیری فشار خون بنده را داشتند به حدی لرزش دست من شدید شد که نتوانستند اندازه گیری کنند و بعد از معاینات ادرس روانپزشک به بنده دادن که باز هم به دلیل ترس ناشناخته ای که در من هست به روانپزشک مراجعه نکردم .همین امروز قرار بود که برای کار در شرکتی به انجا بروم و تست کاری بدهم اما تا دم شرکت رفتم اما استرس بیش از اندازه نگذاشت که به داخل برم و باز هم فرار.
    خانم دکتر هنگامی که میخاهم از خودم دفاع کنم و یا حرف دلم را بزنم کلمات را با هم قاطی میکنم و خودم هم در اخر نمیفهمم که چی گفتم به خاطر همین مدتهاست که همیشه حق را به دیگران میدم و خودمو از این استرس خلاص میکنم یعنی باز هم فرار .
    خانم دکتر موارد بسیاری هست که از حوصله حضرت عالی خارج است و به همین موضوعات بسنده میکنم و عاجزانه تقاضای کمک از شما را دارم

    لینک به نظر
  20. حسین

    با سلام و سپاس از کار انسانی و خدا پسندانه تان برای مراجعه به روان درمان جهت صحبت درمانی اگر خانواده بیمار بخواهد شرح حال کاملی از بیمار به پزشک بنویسد جهت اطلاع همه جانبه از گذشته و حال بیمار بطور مختصر بفرماییداین شرح حال باید از کودکی تا حال بیمار باشد و یا در ابتدا وضعیت کنونی شخص توضیح داده شودوبعد به گذشته اشاره شود شیوه صحیح کدام است که همراهان بیمار به رواندرمان ارایه دهند با تشکر فراوان

    لینک به نظر
    • با سلام،

      روان درمانگر خودشان در صورت صلاحدید و لزوم از شما به عنوان همراه بیمار دعوت خواهند کرد که یا به طور حضوری و یا مکتوب توضیحاتی که به نظرتان مهم می آید را بهشون اعلام کنید. روش دومی که مطرح کردید به لحاظ بالینی مناسب تر است.

      با سپاس

      لینک به نظر
  21. niazzzzzz

    سلام خانم دکتر خسته نباشید من دختری هستم ۲۱ ساله سال سوم دانشگاه از۶سال ییش هنگامی که دبیرستان بودم با یسری اشنا شدم و تلفنی حرف زدمو به هم علاقه مند شدیم و تصمیم اذدواج گرفتیم وقتی که دبیرستان بودم و در خانه تنها بودم زنگ میزدم می امد همدیگر را میدیدیم در حد بوس و دست فقط و همیشه هر جا میرفتیم خودم میگفتم بیا و از دور همدیگر را میدیدیم من از اون دخترا نیستم که با دوستام برم کافی شاب و یارک و …تنها برم جایی همیشه با خانواه بوده بابام به زور و با ناراحتی واسه رفتن یه تولد دخترونه و ساده اجازه میداد منم تصمیم گرفتم نرم که نخوام اون ناراحتی و تحمل کنم من خودم یه دختر اروم و خجالتی و ساکتم بیشتر درون گرام و زیاد یر شور وهیجانی نیستم سال اول که وارد دانشگاه شدم یک شب که متل همیشه با خانواده رفتیم بیرون اون یسرم اومد از دور ببینیم همدیگر ولی بابام متوجه شد و من این قضیه را حاشا کردم ولی اون یسر خودش رفت با بابام صحبت کرد که قصد من اذدواجه و الان زوده چند سال دیگر میام و بابام گفت این کارها رسم دارد با خانوادت بیا و دوباره چند ماه بعد بابام یرینت تلفن من را گرفت و با من کلی دعوا کرد و منم توضیح دادم قصدم اذدوجه و یسره باز خواست بره حرف بزنه بابام از گیر حرف زدن فرار کرد و جواب نمیداد از اون زمان دیگه بابام همیشه به من شک داشت و منو خونه تنها نمیگذاشت .بابام یه کم مشکل اعصابم داره چند سال ییش قرص اعصاب مخورده وکلا زود جوش میاد و همیشه هم تو خونه کشتی کج میبینه اگه هم بگیم بزن شبگه دیگه کنترل یرت میکه بیا من از این خونه میرم و زود نارات میشه خلی حساس شده بابام فقط یاد گرفته بره مغازه بیاد ویا تلویزون و گاهی هم مارو شبا تو ۲تا خیابون میچرخونه و ییتزا و بستنی همین تا حالا هه چی دست گذاشتیم خریده ولی هیچ محبتی ندییم بابام فک میکنه همه چی میشه با یول خرید وخوشختی یعنی یول .دیگه همه چی گذشت تا یک سال ییش من و اون یسره تصمیم گرفتیم برای این که ۱۰۰درصد مطمین باشیم مال همیم و جایی نمیرم یرده بکارت منو زد من خودمم راض بودم چون واقعا میخواستمش اون بچه سوسول های اموزی نبود مرد بود حلال حروم حالیشه رو یا خودشه وایساده دستش تو جیب باباش نبوده تا حالا هزار تومان از باباش نگرفته و مهربون با اخلاق باغیرت ویه کلام بگم مرد رویاهام بود .تو طول دانشگاه هم با هم کل شهر و استان خودمونو با هم همه جاش رفتیم منو بهترین جا ها برده و بااین که زیادم یول دار نیست گرون ترین و باکلاسترین جا ها برده همیشه بی دلیل واسم کادو میخره تولدم طلا میخره همیشه از جلو طلافروشی رد میشیم اسرار میکنه طلا بخر و هر چی بگم خوشکله امکان نداه نخره . تا ابن که قرار شد بیاد خواستگری اول رفت از بابام اجازه بگیره بابام هم گفته بود من الان وقت ندارم حرف بزنیم برو خودم زنگ میزنم بعد خودش نرفت جایی به یسر عمه ام گفت تحقیق کن خودش اصلا این کارو نکرد بعد یسرعمه ام گفت خوبه و بابام بهش زنگ زد که بیاین اجازه میدم اونا اومدن و بابام مهریه هم خودش تعین کرد وهمه چی خوب بود بابام میگفت مهم نظر تویه تا قرار شد فامیل همه بیاین که انگشر بیارن بابام یسر اخریه وعمو بزرگم کمی از لحاظ مالی به ما کمک کرده به این دلیل بابام رو حرفش حرف نمیزنه بابام به عموم حرفی نزده بود که ما حرفامون زدیم مهر تعین کردیم وشما فقط فطعی کن عموم اومد اون شب گفت نه چرا انگشتر اوردن یس ببرن و عموم تو گوش دایم خوند که برادرمن و زنش عقل ندارن دایی من هم شیر شد و اونم زد به لجبازی در حالی دایی ام تو مراسم کسی حرف نمیزد و اون شب گذشت و انگشتر دست کردن و فرداش عموم زنگ زد به دایم که با هم اومدن خونه ما و گفتن هیچ یک از فامیل راضی نیست و دلیل الکی که چون مال شهر دیگه است فرهنگش متفاوته در حالی اون تو شهر دیگه فقط متولد شده و الان ۲۰ ساله اینجا زندگی میکنه دوم چون با کلاس نیست سوم یول دار نیست چهارم قیافه نداره ینجم دستاش سیاه و ششم واسه دختر زوده و چند تا از این دلایل الکی اورد و رفتن و دیگه هم تا امروز حرفی نزدن ولی بابام یه جوری مرجع تقلیدش شده برادرش و منو مجبور کرد انگشتر یس بدیم و همیشه تا میگم میخوام میزنه به ادا های الکی حالم بد شد وای قلبم میدونه دل رحمم میخواد کاری کنه بگم نه حالا هم میگه باشه میخوای برو عقد کن ولی بعد دیگه خوانواده نداری و ما دختری نداریم میگه یا ما یا اون . الانم گاهی راضی میشه گاهی میگه نه نمیدم دخترمه میخوام عروس نشه و…میگه اون چون خودش دوست دختر داشته ادم شکاکی میشه بهت شک میکنه و چون مال زاهدانه مردم اون شهرم تعصبین بهت سخت میگیره ولی اون اینجوری نیست و همیشه میگه دوست دارم مانتو متلا قرمز بیوشی .الانم با این که انگشتر یس دادیم تا حالا ۲بار رفته ببش بابام . بابام گفته نه ولی یسره گفته من ۱ماه دیگه باز میام بابام گفته باشه بیا .یسره میگه من چون یردت زدم مدیونت شدم هیچ موقع ولت نمیکنم من باید با تو اذدواج کنم .چه کار کنم کمکم کنید ممنون

    لینک به نظر
  22. مهدی

    با سلام و عرض ادب
    ۳۶ سالمه و حدود ۳/۵ ساله با خانمی ازدواج کرده ام (ایشان الان ۳۵ سالشون هست)و یک فرزند پسر ۶ ماه داریم. هر دو تحصیلات دکترا داریم.
    بعد از ازداجمون به یک باره خانمم عوض شد و حس تصاحب داشتن نصب به همه چی از رفتار گرفته تا فکر و عقیده در ایشان با تفکر ایده ال گرایی مطلق نسبت به انچه در زندگی می گذرد و روتین هر زندگی هست پدیدار شد.
    به عنوان مثال: باید دقیقا مثل ایشان فکر کنم، باید کارها دقیقا به سلیقه ایشان البته بدون اینکه سلیقه خودشان را بیان کنند و یا اگر بیان کردند به شخص مقابل و کون و مکان اجازه اظهار نظر در مورد امکانپذیر بودن و یا نبودن بدهند انجام شود( اگر کاری که خواسته اند انجام نشود خواهند گفت می شد انجام داد ولی تو عمدا انجامش ندادی تا ایشان اذیت شوند!!!).
    بد گمان به رفتار دیگران- برداشتهای منفی از اتفاقها و باور کردن برداشتهای خود بدون در نظر گرفتن توضیحات شخص مقابل با شعار اینکه باید توضیحات با زبان خاصی بیان شود وگرنه مورد قبول نیست.- شعار عدم وجود محبت( هر کار و سخنی که از روی محبت انجام میشود قبول نیست باید یه چیز دیگه فراتر از همه چیز بیان شود تا محبت فرض شود)- کلمات محبت امیز باید دقیقا انچیزی و در ان زمان و در ان حالت و لحنی باشد که ایشان انتظار دارند وگرنه فرقی با فحش ندارد- در نظر ایشان همه اشتباه می کنند و فقط ایشان اشتباهی ندارد- همیشه باید ستایش شود اگر ۱۰ روز ستایش شود و روز ۱۱ انتقادی وارد کنی و یا اشتباش را بگی دیگر آن ۱۰ روز هم پاک می شود-
    خلاصه در زندگی ما همه چی هست ولی ۲۰ نیست ولی ایشان تا ۲۰ نباشد زندگی را خوش نمی بیند و باید بگویم در نظر ایشان ۹۹=۰ است.
    و اما من هر چه تلاش کرده ام تاثیری نداشته و مراجعه با روانشاسها نیز اثری ندارد چرا که اولین جمله که گفته شود خانم شما اشتباه دارید دیگر ان روانشناس می شود آدم بد و جلسات قطع می شود.

    و البته در این مدت من که فردی آرام و عملگرا بوده ام به علت گیر کردن در شرایط بسته عملکردی و بیانی و به علت فشار بالای مواجهه با شرایط نا معلوم عصبی تر و افسرده شده ام و خشم نیز بر ان افزوده شده است که شرایط را بدتر کرده است.
    خلاصه مانده ام چه کار کنم. ایا اقدام دارویی برای رفع افسردگی و غلبه بر خشم انجام دهم؟ چرا که تمامی راه های عملی مثل ورزش و تمرینهای دیگر که با کنترل خودم انجام دهم و باعث تسکین خود شوم بسته شده است و آزادی در این موارد ندارم.

    لطفا در صورت امکان راهنمایی فرمایید (پاسخ را به ایمیل ارسال فرمایید).
    پیشاپیش متشکرم

    لینک به نظر
    • مهدی

      سلام خانم دکتر و تشکر از پاسخی که به ایمیل ارسال فرموده بودید. تشخیص شما با توجه به توضیحات کوتاه من کاملا درست بود. متاسفانه در مواردی که به چند روانپزشک مراجعه کردیم وضیعت بدتر شد و روانپزشک نتونست از سد اولیه اینکه شاید مشکل افرد دیگر نیستندبلکه این نگرش و تفکرات و برداشت من عبور کنند و تنها مبلغی هزینه کردیم و وضیعت بدتر هم شد.
      آیا شما تهران تشریف دارید و یا فرد ماهری که شما تایید بفرمایید در تهران میشناسید که معرفی بفرمایید.

      لینک به نظر
  23. پژمان

    سلام خانوم دکتر.من ازبچگی مشکل اعصاب داشتم الانم که میخوام بگم مشکل من چی میتونه باشه که حل نمیشه دکترم گفته برو پیش مشاور چون افزایش دارو ممکنه حالت و خراب کنه.هزینه مشاوره زیاده واینکه مشاوره رفتم ونتیجه نگرفتم چون میدونم مشاوره چه جوریه ولی خب با این حال نمیدونم واقعا چی میتون حالم وخوب کنه.مشکل من بی حالی بی انگیزگی وبی حوصلگیه.سه ساله درس نخوندم کارم نمیتونم بکنم واقعا زندگی یه طوری شده کمکم کنید…..ممنونم

    لینک به نظر
    • با سلام،

      مشکل شما به نوع ساختار ذهنیتون بر می گرده که نیاز به درمانی علاوه بر دارودرمانی دارد. عدم انگیزه شما برای درس خواندن و یا کار از نشانه های بیماریتان بوده که نیاز هست با یک روانپزشکی که کار صحبت درمانی نیز انجام بدهد حتما کار کنید. پروسه درمانی لازم است منظم بوده و در آن روی مواردی که می تواند برای شما انگیزه ایجاد کند تمرکز شود. در این رابطه، داشتن یک رابطه درمانی مثبت با درمانگرتان بسیار کمک کننده و ضروری هست. توصیه من برای رفع کسالت و روزمره زدگی شما داشتن برنامه ریزی کوتاه مدت و بلند مدت خواهد بود که این مهم، بدون کمک روان درمانگر میسر نمی شود.

      با سپاس

      لینک به نظر
  24. حسین

    با سلام و سپاس فراوان برای این نوع بیماران اسکیزو با توجه به اینکه اکثر روانپزشک ان تهرانی خود شخصا روان درمانی نمیکنند و ارجاع به کارشناسان روانشناسی میدهند چه نوع رواندرمانی توصیه میشود و اگر شخص یا مرکز خاصی در تهران سراغ دارید اگر صلاح دانستید به ایمیل یا درهمین صفحه اعلام فرمایید و آیا این فرد میتواند ازدواج کند و اگر جواب مثبت باشد چه مراحلی را باید طی کند؟ با تشکر

    لینک به نظر
  25. حسین

    سلام و تشکر از حس انسانی بسیار والای شما بیماری فرزندم قبلا توسط روانپزشکان بنام تهرانی دو قظبی تشخیص داده شده بود تا اینکه یکباره دانشگاه را ترک کرد و خانه نشین شدکم کم حالت عصبانیتدر او پیدا و به مرحلهای رسید که ما را کتک میزد رفتارش بسیار عادی بود ولی چون با دخترها نمیتوانست ارتباطبرقرار کند و دوستانش خاطرات خود را برایش میگفتند بسیار عصبانی و در هم شکسته میشدقدش ۱۷۰ موهایش از ۱۸ سالگی ریخته ووزنش ۱۱۵ میباشد که با ورزش سنگین خودش را به این حد رسانده داروهای لیتیومهم نتوانست او را ارام کندناچارابزور او را بستری کردیم خودش قبول نمیکرد و میگفت بستری مگر معجزه میکندفقط دوز دارو را بالا میبرند۱۰ روز بستری بودداروهایشرا کلا روانپزشک جدید تغییر دادند وداروهای اسکیزوفرنی مثل امپول فلوانکسل و تیوتیکسینتجویز شد بسیار موثر بودولی کم کم حالت افسردگی عارض شدبتدریج دکتر از داروهای ضد جنون کم کرد ودر حال حاضر صبح ها دو عدد ولبان۱۵۰ و ۷۵ یک عددپروپرانول۲۰ ظهر دپاکین۵۰۰ عصر دپاکین۲۰۰ شب یک عدد تیو تیکسین ۲۰ و یک عدد پروپرانول میخورد هفتهای یکبار دو عدد امپول فلوانکسل و بیپیریدین میزندولی همچنان افسرده است ورزش نمکند ۱۵ ساعت میخوابدمیگوید عصر و شب خلقم بهتر است نیمه تمام گذاشتن تحصیل و نداشتن دوست دختر باعث ناراحتیش میشود میگوید کاش شما برایم دوست دختر پیدا کنید که فقط با او صحبت کنم و از نتهایی بیرون بیایم با عرض معذرت از طولانی شدن مطلب از نظر شما چه باید کرد و ایا روان درمان بخصوصی در تهرانمعرفی مینمایید خیلی سخت زیر بار این مسیله میرود. با تشکر

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون،

      تشخیص اسکیزوفرنیا تشخیص صحیحی بوده است و می بایست رژیم درمانی به همان ترتیب رعایت شود. به نظر می رسد خلق پایین پسرتان برایش کارآمد باشد و نشانه لزوما بدی محسوب نمی شود. این دوره محدود بوده و بعد از اینکه ایشان آمادگی صحبت کردن با درمانگر را پیدا کردند، می توانید برای صحبت درمانی اقدام کنید.

      لینک به نظر
  26. بهارک دوست بین

    ض سلام وخسته نباشید خدمت سرکار خانم دکتر
    خانم دکتر یک سوال از شما داشتم برادری ۴۰ ساله دارم که از حدود ۱۲ سال پیش دچار بیماری اعصاب وروان شد ابتدا تشخیص افسردگی وبعد تشخیص وسواس فکری ودر نهایت تشخیص اسکیزوفرنی دادند که نمی دانم که این تشخیص چقدر درست باشد یانه ؟
    شرایطی ایشان به گونه ای است که ابتدا کار بعد همسر و خانه وزندگی خود رو از دست دادند در حال حاضر به گونه ای است که حتی از خانه هم بیرون نمیاد میگوید حالم بد میشود این حال بد شدن ها در بعداز ظهرها بیشتر است ازش که سوال میکنیم منظورت از حال بد شدن چیست در پاسخ میگوید احساس میکنم مغز سرم در حال جمع شدن است این در صورتی است که اسکن و ام آر ای از سرش هم انجام داده ایم و چیزی نبوده داروهای والپروات و بی پریدین وچند داروی دیگر به تجویز دکتر استفاده میکند ولی شرایطش روز به روز در حال بد شدنست از شما تقاضا دارم راهنمایی بفرمایید برای بهبودش چه کاری باید انجام دهیم آیا پزشکش رو عوض کنیم ما در شهرستان اراک ساکن هستیم یا بستری شدن یا مشاوره با روانپزشک اصلا بهبود پیدا میکند یا خیر
    کما تشکر رااز شما دارم

    لینک به نظر
    • با سلام،

      تشخیص سایکوز اسکیزو فرنیا برای برادر شما تشخیص صحیحی بوده است و در این رابطه می بایست حتما به روانپزشکی که تخصص صحبت درمانی با اینگونه بیماران دارند مراجعه کنند. در صورت صلاحدید روانپزشک مربوطه ایشان اگر لازم باشد بستری هم خواهند شد البته برای مدت کوتاه و بعد با حمایت صحیح خانواده، در کنار جلسات منظم روان درمانی و مصرف داروهای تجویز شده می بایست به کاری که بدان علاقه مند هستند مشغول شوند.
      در این رابطه به مقالاتی که در باب سایکوز و حمایت بیماران روانپریش در این سایت نوشته ام مراجعه کنید.

      با سپاس

      لینک به نظر
  27. Heidi

    سلام خسته نباشید دختر من مشکل شخصیتی پیدا کرده به گفته دکترها روابط ضد اجتماعی persönlichkeitsstörung antisocial دخترم داره جلو چشمم از بین میره خودش قبول نداره که مشکل داره تنها کسی که میخواهد بهش حتی جونش بده تا اون خوب بشه منم ولی اون به من حس بدی داره اول به همکارش مشکوک بود و به مردم الان کاری که میکنهمه فکر میکننه من اون کارو انجام دادم حتی یه روز من و به حد مرگ کتک زده کتک که میخواست ….درست مثل اینکه به شیطان در جسم و روحش میره اینجا تمام توضیح نمیتوانم سوالم آینه من چکار کنم ? وقتی خودش قبول نکنه نظر دکترها آینه رها کنیم کمک نکنیم پول ندیم تا خودش به اون جا برسه که بهگه مریض هستم و تراپی بره و چون سن قانونی داره خودش مبتونه تصمیم بگیرد ولی انجورکه نمبشه میترسم خیلی میخواهم ببرم پیش روانشناس ولی چه جور ی ازتون خواهش میکنم شنیدم ایران بهتر از این نظر ولی آگه آنجا بره در بره دیگه از کجا پیدا ش کنم خیلی قدرت کلامش بالاست خیلی محکم حرف میزنه اجازه نمیده گوش نمیکنه حرفارو برعکس میفهمه همش میگه من نمیزارم از من سواستفاده کنی این مشکل من نیست ببخشید باید خودت به فکر خودت باشی در حالی که من بارها میگم مشکل من الان توی ولی باز حرفهایی تکراری منتظر جواب شما هستم

    لینک به نظر
  28. افسون

    سلام خانم دکتر از اینکه وقت میزارین وسوالات مارو پاسخ میدین متشکرم من یک خانم ۲۶ساله هستم وبرای درمان بیماریم دکتر هم مراجعه کردم که متاسفانه همش داروهای خواب اور دادن گاهی اوقات بیدلیل عصبی میشم ودر انی اخلاقم عوض میشه البته شوهرم مشکل اعتیاد داشتن بهش اعتماد ندارم در بروز اینحالت خیلی بی اعتماد تر میشم ومدام فکرای بد میکنم ودر بروز این حالت دچار سردرد وتهو میشم واحساس میکنم داره بدتر میشه ومدام صدای تو سرم میگه ساده لوحی باورت نشه خلاصه به خودم کلی گیر میدم وبا بحث حالم بهتر میشه خیلی سعی میکنم کنترولش کنم وگاهی اینقدر شدید حالم بده که احساس میکنم نزدیکه دیونه بشم البته وقتی کار میکنم فشارش کمتر میشه در نتیجه کار زیاد میکنم گاهی اوقات شبا دست چپم بی حس میشه پاهام گز گز میکنه وسر درد دارم ممنون میشم برای کنترولش راهنمایم کننید

    لینک به نظر
    • با سلام،

      بهترین راه حل در حال حاضر برای شما همان مشغولیت به کار است تا از مشکل اساسی بدبینی و یا پارانوییا تا حد زیادی خلاصی پیدا کنید. در صورت داشتن علایم آزاردهنده که از حد توانتان خارج باشد مثل احساس دیوانه شدن و یا این که تناوب این حملات برایتان بیشتر بشود، به یک روانپزشک که ترجیحا کار صحبت درمانی هم انجام می دهند، مراجعه کنید. اعتماد کردن برای شما کار ساده ای نیست و نخواهد بود ولیکن با ادامه درمان با کسی که معتمد شما ست به همراه مشغولیت به کارهای روزمره تان بهبودی رضایت بخشی حاصل خواهد شد.

      با سپاس

      لینک به نظر
  29. کامیار

    با سلام و سپاس از وقتی که برام می گذارین؛
    آقا مجرد و ۴۲ ساله هستم برای لرزش دست که فکر کنم ترمور خوش خیم فامیلیه و اختلال خواب (بیدار شدن در نیمه شب و بعدش ساعتها بیداری) و خیلی سریع دچار هیجانات مثبت و منفی شدن (به ویژه خشم سریع) که منجر به تشدید لرزش دست و حتی بدن میشه و فضار خونم میره بالا؛ رفتم پیش روان پزشک. الان یک ماهه صبحها یک ایندرال ۲۰ و بوسپیرون ۵ می خورم و شبها یک ایندرال ۲۰ و آلپرزولام نیم و الانزاپین ۲٫۵
    ۱ – تشخیص ایشون چی بوده؟
    ۲ – الان آستانه تحملم بعد یک ماه افزایش یافته و کمتر و دیرتر دچار خشم میشم اما لرزش دستم هیچ بهبود در خور توجهی نداشته. حل شدن این برام خیلی مهمه. خوابم درست شده. فشار خونم هم در بدترین حالت ۱۳ بر روی ۹ هستش. ولی ضربان قلب گاهی تا ۵۵ هم میاد پایین که بخاطر ایندراله.
    ۳- به نظر شما نیازی به رجوع مجدد به پزشک هست؟ وقت بهم دادن برای ۲۸ آذر. تا اون تاریخ همین نسخه رو ادامه بدم یا باید عوض شه؛ با توجه به لرزش دستم که تغییر نکرده.

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماس شما،

      در مورد تشخیص، لازم هست در مراجعه بعدی از خود ایشان بپرسید.
      داروهای تجویز شده برای رفع علایمتان بعد از این مدت کوتاه می توان گفت تا حد زیادی کمک کننده بوده اند بنابراین تا تاریخ ویزیت بعدی همین رژیم درمانی را نگه دارید. در صورت صلاحدید رروانپزشک مربوطه داروهای شما کم، زیاد و یا تغییر خواهند داد.

      لینک به نظر
  30. محبوبه جمالی

    سلام خانم دکتر. قبل از هرچیز از شما تشکر میکنم که پاسخگوی ما هستید. اونم به زبان فارسی.
    راستش راجع به پایان نامه ام میخواستم ازتون مشاوره بگیرم.موضوع من راههای مهار تکرار جرایم خشونت آمیز با نگاهی به جامعه ی امریکاست.میخوام بدونم چه راه حل ها و برنامه هایی در این رابطه به ویژه در زندان برای این افراد میشه استفاده کرد. رشته ی تحصیلی من حقوق جزا و جرمشناسی است بنابراین نمیخوام خیلی تخصصی وارد جزییات این برنامه ها بشم اما میخوام یک پلن داشته باشم تا از سردرگمی دربیام و بتونم مستقیما به جست و جو و جمع آوری منابع بپردازم. اگه ممکنه کلیدواژه های پیشنهادی اتون رو به انگلیسی بنویسید.
    با این کارتون کمک خیلی بزرگی به من میکنید.خیلی خیلی متشکرم ازتون.

    لینک به نظر
  31. زهرا

    سلام . خسته نباشید. در رواندرمانی تحلیلی امکان اینکه در یک هفته دو جلسه رواندرمانی برای یک فرد برای دوره درمانی که چندین سال طول میکشد وجود دارد ؟ تشکیل دو جلسه زیانی به رواندرمانی فرد وارد نمی کند ؟
    باتشکر

    لینک به نظر
  32. زهرا

    سلام خانم دکتر . درمان اختلال شخصیت کلاستر سی با روش رواندرمانی تحلیلی معمولا چند سال طول می کشد. اگر ممکن است به طور تقریبی دامنه ای را بفرمایید
    باتشکر

    لینک به نظر
  33. سمیرمیری

    سلام
    خانم دکتر من مردی مجرد۲۵ ساله تحصلاتم فوق دیپلم نفت خانواده عادی هستم که یه سری از مشکلات دارم خواهشا کمکم کنید
    ۱٫نمی دونم میخوام چیکاره بشم خیلی سر درگمم
    ۲٫زیاد دورغ میگم بی دلیل گاهی از این کار از خودم متنفر میشم و زیاد هم غلط املای دارم از کودکی
    ۳٫ عجول بودن در هرکاری از بچگی اینم بگم مادرم همین جورا اگه من کاری ارام انجام میدادم میگفت سریع
    ۴٫استراس زیاد برای اینده و فکری زیاد درمورد اینده میاد سراغم و من به جنش ومیداره ولی به دوتا در بسته میخوام ولش میکنم بیخیال میشم تا چند ماه بعدش دوباره موضوع بصورت دوره چند ماه یکبار سراغم میاد
    ۵٫عدم اعتماد به نفس بخودم و گاهی برعکس خیلی کم میشه این قدر اعتماد به نفس دارم که میتوانم مجری یه برنامه ۲۰۰ نفر باشم
    ۶٫درملاقات جدید گاهی سریع اعتماد میکنم و با اولین نکته منفی کاملابی اعتماد میشم و همیشه به همه شک دارم در اربط ها حتی به صمیمی ترین دوستم توی هر زمینه شک دارم
    ۷٫ درمورد جنس مخالف گاهی بد ارتباط برقرار میکنم و حتی اگه یه خانم بهم سلام کرد فکر سکسی درموردش میاد توی ذهنم و شک دارم بهش

    لینک به نظر
    • با سلام،

      ممنون از اینکه مشکلاتتون را در اینجا در میان گذاشتید. لازم است یادآوری کنم که هدف از طرح سوالات مراجعه کنندگان به این صفحه گرفتن هیچ گونه درمان روانکاوی و یا روان درمانی نبوده و افراد لازم است برای بررسی و یافتن راه حل مشکلات خود شخصا به درمانگر مناسب در شهر محل زندگی خود مراجعه و به طور پیگیر درمان را شروع کنند.

      در مورد شما توصیه می کنم روی مسئله بدبینی و یا پارانوییا با یک درمانگر که با این مقوله آشنا است کار کنید چرا که مشکل اصلی و زمینه ای در ذهن شما همین مورد است و بقیه نشانه های بالینی آزار دهنده در شما بر همین ساختار ذهنی سوار هستند.

      با سپاس

      لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از سوالتان،

      نحوه برخورد والدین و اطرافیان کودک بیش فعال بنا به شرایط خانوادگی، فرهنگی و نیز وضعیت خود کودک به این مفهوم که به چه نوع سیستم برخوردی پاسخ دهد، متفاوت خواهد بود. قطعا از تنبیه این کودکان صرفا به جهت بیش فعالی می بایست پرهیز شود. گذاشتن حد و حدود مناسب و قابل اجرا برای کودک ضروری است. از واسطه کلامی برای توضیح و بازخواست این کودکان لازم است استفاده شود. از آن جایی که مشکل اساسی در آنان کمی و یا عدم تمرکز در انجام یک فعالیت و یا درس خواندن است، توصیه می کنم با درمانگر وی در تماس منظم باشید تا برای معرفی بازه های زمانی و محدودیت های مناسب در انجام کارهای روزمره کودک بیش فعال راهنمایی شوید.

      لینک به نظر
    • با سلام،
      سوال خوبی را مطرح کردید منتها لازم می دانم یک نکته را یادآور شوم که سایکوز تیمار داری می شود و نه درمان. یعنی در روانکاوی لکانی به فرد کمک می شود تا کارآیی خود را بازیافته و احیانا اگر سایکوز وی هنوز فاز فعال و علامتدار پیدا نکرده به همان روال بماند. از همین رو سایر مکاتب روانکاوی به دلیل عدم آشنایی با مفهوم سایکوز، ممکن است نه تنها مفید برای این دسته بیماران نباشد بلکه باعث علامتدار شدن بیماری نیز بشوند.

      مقوله سایکوز در کارهای فروید بدان اشاراتی شده بود ولیکن از آنجاییکه وی در جریان تحقیق و بررسی برای پایه گذاری این علم بود مشاهدات و نظریات خود را با این نام و یا عنوان مطرح نکرد و بیشتر روی نوروز متمرکز بود. هر چند برخی از بیماران فروید که وی معتقد بود دچار نوروز هستند، بعدها با نگاه موشکافانه لکان تشخیص سایکوز را گرفتند مثل مورد مرد گرگی. در میان روانکاوان پس از فروید تنها روانکاوان لکانی سایکوز را به شکل ساختار شناسانه مورد بحث و بررسی قرار دادند. امروزه روانکاوان این مکتب در کنار نوروز به طور فعال با سایکوز کار می کنند. برخی روانکاوان کلاسیک فرویدی روانکاوی سایکوز را ممنوع می دانند. برخی از آنها نیز بدون آن که بدانند با سایکوز در حال کار هستند، به درمان این مشغول هستند که البته گاها هیچ مشکلی هم در کار پیش نمی آید ولی در هر صورت ریسک بالایی خواهد بود.

      لینک به نظر
  34. میترا

    با سلام و خسته نباشید

    من ۲۷ سال سن دارم . مشکل فوبیای حیوانات دارم به حدی که زندگیم رو مختل کرده است. (البته ترس از حشرات ندارم.)
    راه حل مشکلم چیست ؟

    پیشاپیش ممنون از وقت با ارزشتون که در اختیار گذاشتید

    لینک به نظر
    • با سلام و سپاس،

      مبحث فوبیا مقوله ای پیچیده است که می بایست با جرئیات دقیق در بالین افراد بررسی شود. در فوبیا آنچه فرد از آن ترس مفرط دارد، ارزش بسیاری داشته برای کشف علت مشکل و نیز یافتن اینکه این ترس غیر منطقی جایگزین چه فانتزی نا خود آگاهی شده است. اینکه فوبیا از کی و به دنبال چه اتفاقی پدیدار گشته بسیار مهم خواهد بود. اگر به مرحله ای رسیده اید که زندگی برایتان مختل شده حتما به یک روانکاو و یا روان درمانگر حضورا مراجعه کنید.

      لینک به نظر
  35. مهشاد

    سلام خانم دکتر..خوبین؟ببخشید من امسال دوم تجربی هستم دوست دارم پزشک بشم بعدا ان شالله..ولی از الان خیــلی میترسم دو هفته اوله مهر گریه میکردم الانم اگه زیاد ناامید بشم گریه میکنم با اینی که همه میگن دکتر میشی استعداد عالی داری حتی تو این دوهفته هر چی پرسیدنی وامتحان داشتیم ۲۰ اوردم معدلمم عالیــه ولی نمیدونم چرا…خواه نا خواه گریم میگیره بعد دیگه باید اینقدر با خودم حرف بزنم تا ثابت کنم من میتونم..ولی همیشه استرس باهامه..چیکار کنم به نظرتون خانم دکتر؟البته بیشتر راه ها رو رفتم ولی خب شما بفرمایین چیکار کنم؟؟

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون

      پرسیدن اینکه از چه چیزی، برای چه و برای عرضه به چه کسی واهمه دارید سوالات اساسی روانکاوی خواهد بود. روش روانکاوی با سایر رویکرهای درمانی به رنجش های روانی متفاوت است و بیشتر به دنبال چرایی می گردد. مثلا چرا پزشکی، چرا ترس از نتوانستن،… شروع پروسه ای طولانی و پر پیچ و خم در مسیر نا خود آگاه بوده که می بایست با کمک روانکاو انجام گیرد.

      لینک به نظر
  36. احمد

    با سلام، پدرم حدود ۳۰ سال که از بیماری دو قطبی رنج می بره و چند وقتی میشه که تصور میکنه کسی میخواد به قتل برسوندش و راضی به دکتر رفتن نمیشه (البته تا دو هفته دیگه که نوبت داره و میاد) به نظر شما تا اون موقع چه کاری می تونیم براش انجام بدیم؟ با تشکر

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماستون،

      اگر وضعیت توهم بدبینی ایشان شدت گرفت حتما به طور اورژانسی به بیمارستان روانپزشکی مراجعه کنید. توصیه من به شما همراهی و پشتیبانی وی بوده و ضمنا مطمئن شوید بیمار شما در موقعیت تنهایی قرار نگیرد.

      لینک به نظر
  37. پژمان

    سلام خانم دکتر عزیز٫من مشکل بی حالی وکسالت بی حوصلگی بی انگیزگی داشتم که طبق نظر دکتر دوازده روز بیمارستان بودم تاداروتنظیم شود که دوباره مث سابقه قبلی حالت شیدایی بهم دست نده.دکترواسم فلوکستین۲۰و کپسول آمانتادین ۱۰۰تجویز کرده خواستم بدونم امانتادین موارد مصرفش چیه چونکه من هرچی تو نت سرچ کردم دیدم که مربوط به ویروس انفولانزای.و سوال بعدی اینکه چرا روحیه من خوب نمیشه به خدا از وقتی یاد میدم افسردگی داشتم همین دوازده روز که بیمارستان بودم چهار روز کار درمانی رفتم هر روز دکتر من ودید تاوقتی ک گفتم میخوام برم خونه.روان درمانی هم گفتن اگه دوس داری برو که نرفتم حالا من نمیدونم کی باید روحیه خوب وشادابی داشته باشم لطفا کمکم کنید

    لینک به نظر
    • با سلام،

      آمانتادین کاربرد دیگری هم دارد که آن آزاد سازی دوپامین در مغز می باشد و برای بیماری شما لازم دیده شده که تجویز شود. خلق پایین شما یک فاز از بیماری دوقطبی می تواند باشد که هدف درمان روانپزشکی کمک به تثبیت شدن خلق بالا و پایین شما است. در روان درمانی و یا روانکاوی لکانی به افراد در وضعیت شما کمک می شود که به کار و یا فعالیتی که بدان علاقمند هستند مشغول شوند. توصیه من هم به شما این است که حتما در کنار دارو، کار درمانی و روان درمانی را ادامه دهید و در عین حال شروع به انجام فعالیتی که برایتان جذاب است کنید.

      با سپاس

      لینک به نظر
  38. ترانه

    باسلام من چهارسال است ک بی خوابی دارم و احساس سنگینی روی قفسه سینه و معده میکنم واحساس خفگی درگلو نیز دارم ولی همه ی دکترا گفتن طوریت نیس

    لینک به نظر
  39. من خسته ام

    با سلام. خانم دکتر من ۲۰ سالمه و در سن ۱۵ سالگی یک مهاجرت داشتیم با خانواده به دلیل قبولی من در مدرسه تیزهوشان. پدر من در آن زمان به شیشه اعتیاد داشتند البته از قبل به مشروب و تریاک اعتیاد داشتند اما در آن زمان ایشان به شیشه اعتیاد شدید پیدا کردن. و من علاوه بر غم دوری از اقوام و شرایط بد اقتصادی مجبور بودم اعتیاد پدرم را هم تحمل کنم به علاوه ایشان در آن سال بیکار هم شدند و باعث پرخاشگری بیشتر ایشان شد. در آن سالها پدرم من و مادرم را خیلی اذیت کردن . الان وضعیت خیلی بهتر شده هم از نظر اقتصادی و هم اینکه اعتیاد پدرم کمتر شده. اما من حال روحی خیلی بدی دارم و دو ساله که پشت کنکور موندم. از پدرم متنفرم و آرزوی مرگش را دارم و احساس میکنم تا ایشان نمیرد من تحت هیچ شرایطی خوشبخت نمیشم . سر مسائل کوچک با او دعوا میکنم و هر چه میخواهم به او میگویم با اینکه کاری نکرده اما من میخوام انتقام تمام لحظه هایی که سکوت کردم رو بگیرم. بارها به او گفتم که از او متنفرم و آرزوی مرگش را دارم. اما چند وقتی است مدام گریه میکنم و آرزوی مرگ دارم. بارها قصد خودکشی کردم و فقط به خاطر مادرم از این کار دوری میکنم . تمایل به انجام هیچ کاری ندارم با اینکه در زمان تحصیل اول نفر شهر بودم اما اصلا تمایل به درس خواندن ندارم. همه اش دلم میخواد بخوابم. با همه ی دوستان به بهانه های مختلف قطع رابطه کردم. خودم هم نمیدونم چمه فقط دلم میخواد هرچه زود تر از کابوس زندگی خلاص شم. از اینکه مدام پدرم در خانه است خسته شدم با اینکه حقوق میگیرد و دلم نمیخواد مادرم حقوقش را خرج خونه کنه و تمام مسئولیت ها رو دوشش باشه

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماس شما،

      پیگرد ایمیلتان، پاسخ به سوالات به دلیل مشغله فراوان دست کم ممکن است تا دو هفته طول بکشد بنا براین می بایست کمی صبور باشید.

      هر چند سوال مشخصی را در مطلبی که ارسال کردید پیدا نکردم ولی می توان گفت شرایطی که عنوان کردید قطعا آزار دهنده است. چیزی که بیشتر از هر چیزی در این مقطع زمانی به آن نیاز دارید مراجعه حضوری به یک روانکاو در شهر محل زندگیتان برای یافتن راه حل مناسب برای مشکلتان است. توصیه می کنم در جلسات حضوری موقعیت خود در خانواده و نیز ارتباط با پدر را مورد سوال قرار دهید.

      احساس خشم، تنفر، انتقام و به دنبال آن عکس العملهای سریع و بدون تعمق اصل مسئله شما را حل نخواهد کرد. خلاصی از کابوس زندگی یک گذر داشته و آن سوال کردن علت پیدایش کابوس و بررسی آن مافوق توضیحات منطقی و تشریحی است.

      لینک به نظر
  40. سعید

    سلام من ۲۵ سالمه ۷ ساله که هراس اجتماعی و ضطراب اجتماعی بهم دست داده که ۵ ساله پیش روانپزشک میرم درست نشده قرص فلو وکسامین۱۰۰وچهار داروی دیگر میخورم . ۹۰جلسه هم نورو فیدبک شدم. به خدا خسته شدم تورو خدا راهنماییم کنید چیکار کنم.جوابو به ایمیلم بفرستید .باتشکر فراوان

    لینک به نظر
  41. یاشا عادی

    با سلام واحترام .خانم دکتر من یک پسر ۱۰ ساله دارم مشکلش بیش فعالی تشخیص داده شده .قبلابه صورت اتفاقی گه گاه تیک در گردن وبعد در کمر و ؛اخیرا بصورت سکسکه مداوم ونا سزا گویی جنسی تبدیل شده.در مراجعه به پزشک الان حدود ۳ ماه هست
    که به ترتیب اول از قرص فلوکسین وبعد قطع ان اورپ orap 4mg وبای پریدون (BIP ERIDEN
    والان ریتالین ۵ )RITALIN هم به ان اضافه شده که بصورت ۱قرص ریتالین در صبح ویک عدد بعد از ظهر ویک۱ عدد (اورپ ) هم قبل از خواب استفاده میکنه ؛؛ تیک گردن و کمرش خیلی کم شده اما قطع نشده به صورت هر از گاهی بروز میکند تا اینکه چند روز پیش شروع به یک حالت سکسکه مانند اب دهنش را قورت میده تند تند نفس میکشه انگار که تنگی نفس گرفته باشه /تا اینکه با پزشک مربوطه تماس گرفتیم وایشان نیز فرمودند
    که ۱٫۴ از قرص (اورپ )ORAP را زیاد کنیم . و ما هم انجام دادیم .اما نتیجه خاصی نگرفتیم یعنی هنوز هم
    ناسزا گویی وسکسکه و به صورت خفیف تیک ها بروز میکنند/. واقعا موندم خانم دکتر هم خودش وهم ما خیلی کلافه شدیم .اگه ممکنه تمنا دارم کمک کنید
    تا بتوانیم مسیر درمان را به صورت صحیح ادامه بدهیم تا انشا الاه نتیجه مثبت را به کمک شما بگیریم..

    با تشکر وسپاس فروان .

    لینک به نظر
    • با سلام،

      پسر شما در کنار دارو درمانی در آینده نیاز به صحبت درمانی داشته که در آن تمرکز کار ، بر روی توانا سازی وی در زمینه ای که به آن علاقه مند است باشد. مشکل پسر شما مسئله ای است که به طور طولانی مدت نیاز به پشتیبانی درمانی دارد پس توصیه می کنم با وی صبور باشید. با متخصص روانپزشکی و یا روانشناسی اطفال جهت ویزیت پسرتان تماس بگیرید. دارو درمانی وی را برای توجه به دیگری و پذیرش کلام آماده می سازد ولی به تنهایی کافی نیست. والدین نیز باید با درمانگر کودک جهت آگاهی یافتن از طرز رفتار صحیح با وی مشورت نمایند.

      با سپاس

      لینک به نظر
  42. امیر

    با عرض سلام و ادب و احترام: بنده دختری دارم که الان ۸ سالشه و زمانی که تقریبا یکسال و نیم بود مشکلی نداشت ولی بعد یک دفعه حرف زدنش قطع شد و همش گریه میکنه الان که ۸ سالشه هنوز گریه کردنش قطع نشده بطوریکه دندانهایش خراب شده ولی اجازه به دکتر نمیده که حتی معاینش بکنه نمیدونیم بیماریش چی هست به خدا از زمانی که دچار این مشکل شد دیگه هیچ لذتی از زندگی نبردیم مادرش هم فقط با خودش گریه میکنه اوایل از جاهای شلوغ مثل عروسیها و بازار میترسید الان نسبتا کم شده وقتی از او بخواهی که مثلا فلان چیز را بیاورد یکبار عکس العمل نشان میده یکبار هم اصلا انگار نمیفهمه چی بهش میگی تا الان هم از پوشک (مای بی بی ) استفاده میکنه و خودش نمیتونه یا نمیفهمه که باید دستشویی برود. یکبار هم بستریش کردیم و چون نمیگذاشت که معاینه و عکس ازش بگیرن مجبور شدن بیهوشش کنن و ام ار ای گرفتن ولی متاسفانه جواب درستی ندادن که مشکلش چی هست فقط گفتن مغزش سالمه و لی فکر کنیم یمقدار کوچک باشه تورو خدا کمکمون کنید که کجا باید بروم و چکارش کنم اکثر درخواستهاشو با گریه شروع میکنه و جدیدا دستمونو میکشه و میبرد همونجایی که میخواد.

    لینک به نظر
  43. من سعید هستم

    با سلام
    خانم دکتر گرامی
    من مدتهاست یه مشگلی دارم
    البته نتونستم برای این مشگلم دکتر برم
    اگه شما اجازه بفرمایید من با شما مطرح کنم
    متاهلم
    حدودا ۴۵ سالمه
    ممنونم امیدوارم بهم اجازه بدهید
    با تشکر

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از سوالتان

      منظورتان از مطلبی که عنوان کردید اگر داشتن جلسات درمانی روانکاوی با من هست، به دلایل حرفه ای من مراجعه کننده غیر حضوری از ایران نمی پذیرم. می توانید به یکی از همکاران محترم در شهر محل زندگیتان مراجعه کنید و با کسی که احساس راحتی می کنید ادامه درمان دهید.

      ولی اگر منظورتان این بوده است که مایلید سوالتان را در این سایت مطرح نکنید می توانید به آدرس ایمیل من ارسال کنید: info@berjanet.com

      لینک به نظر
  44. لندیا

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دکتر گرامی و گرانقدر ،اول از همه ، از توجه شما به نظرات و سولات هم میهنان نهایت تشکر را دارم . بنده دختری هستم ۲۷ ساله و مجرد خواستم از شما کمک بگیرم
    من تا این مرحله ی زندگی از هر پسری که خوشم اومده ، نتونستم به طور واضح احساسم رو بهش بگم، نمیدونم به خاطر شرم هستش یا به خاطر ترس !
    ولی خانم دکتر من حدود یک سال و نیمه که با کسی آشنا شدم و دو را دور همدیگر ر ا میشناسیم، با وجود اینکه تنها دو بار اونم تلفنی با هم حرف زدیم از ایشون خوشم اومده ( نا گفته نماند که فامیل شوهر خواهرم هستن و اینکه خواهرم در مورد ایشون و خانوادشون کمی بحث کرده اند) احساس میکنم هر معیاری که در نظر دارم در ایشون هستش ، احساس می کنم آیندم با ایشون واقعا روشنه و اینکه با او بودن برای من هم خوشبختی و هم موفقیت بهمراه داره !
    خلاصه میخوام کسی مثل ایشون همراه و همسفر بقیه زندگیم باشند.
    ولی باز هم از گفتن احساس خودم به ایشون میترسم
    ممنون میشم اگر که به ایمیلم پاسخ ارزشمندتتان را ارسال کنید.

    لینک به نظر
  45. عسل

    سلام خسته نباشید من مادری دارم که سالمندوحدود۶۵ سال سن دارد او بیماری روانی دارد وفکرمیکند سالم است مااگرچیزی خلاف نضروی بگوییم خشمگین وعصبانی می شود وجبهه می گیردبیماریش راقبول نمی کند ومخالف دارووپزشک است هیچوقت به پزشک مراجعه نمی کندومانمیتوانیم اورادرمان کنیم مادرم فکرمیکندعروسش می خواهداورابکشدیابه وی اسیب برساند روزوشب اوراتعقیب می کندهمه زندگیش شده عروسش شب وروز ازاو میترسدودایم فکرمیکندکه عروسش می خواهد به او اسیب برساندبه همه چیزش مشکوک است به غزاواب و ظروف وهمچنین می گویدمی خواهدخودکشی کندوهمچنین به جادوگری اعتقاد زیادی داردومی گویدعروسش باجادو می خواهداورابکشدیابه اوسم بدهد وفکر میکند که قدرتی داردکه میتواند شفادهنده باشدومردم راباماسازدرمانی بهبوددهدوشب وروز ازعروسش می نالدوگریه میکندبسیارخشمگین وپرخاشگراست وچیزی گم کندمی گوید عروسش دزدیده است که احتمالاالزایمر هم داردهیچوقت دارونمی خورد حتی استامینوفن ساده شبها پاهایش مورمورمیکند واغلب روی پایش اب می ریزدیابا روسری پایش رامی بنددهمیشه صبح ها سردردداردوهرجاعزاداری باشدمی رودویاعیادت مریض می رودوتنهازندگی می کندخواهش میکنم به من بگوییدبیماری مادرم چیست///وایا میشودباداروی گیاهی یامکملها اوراتاحدودی درمان کرد///////////خواهش میکنم مراراهنمای کنید باتشکرفراوان

    لینک به نظر
  46. شراره

    سلام.خواهری ۳۵ ساله دارم که حدود ۱۲ ساله بیماری اسکیزوفرنی داره. تو این مدت انواع قرصا رو مصرف کرده از بی پریدون تاآمپولای فلوفنازین و … ولی متاسفانه هیچ وقت درمان قطعی نشده و بعد از مدتی دوباره به حال اولش برگشته. دوره های جنونش واقعا وحشتناکه اضطراب شدید، توهم، هذیان، تهدیدجانی اعضای خانواده و …. . تحملش خیلی برامون دشوار شده ولی به هیچوجه دلمون راضی نمیشه ببریمش آسایشگاه.ایشون دارای جسم سالم و ظاهرنسیبتا زیبایی هست ولی از لحاظ روحی اصلا تو این دنیا نیست و کلا در عالم خیالش زندگی میکنه. خیلی خسته شدیم زندگی هممون رو فلج کرده. یعنی آیااین بیماری واقعا درمان قطعی نداره؟؟؟حتی شوک الکتریکی هم انجام داده ولی بیماری مجددا برگشته. میدونیم اگه بره اسایشگاه دیگه خوب شدنش محاله.اگه بهترین روانپزشک ایران و هم معرفی کنید ممنون میشم.

    لینک به نظر
    • با سلام و تشکر از تماس شما،

      خواهر شما نیاز به درمان پیگیر چه به جهت دارو درمانی و چه روان درمانی دارند. معمولا بعد از اینکه بیمار وضعیت ثابتی پیدا کرد، لازم است وی را نزد روانپزشکی که روان درمانی با افراد مبتلا به اسکیزوفرنیا انجام می دهد ببرید.

      به عنوان اعضای خانواده فرد بیمار، مهم است در دو مورد به ایشان کمک کنید: اول یافتن روان درمانگری که وی بتواند رابطه درمانی مثبتی با وی برقرار کند که در این رابطه ممکن است چندین متخصص را امتحان کرده تا شخص مناسبی را بیابید. دوم این که وی را به فعالیتی روزمره که به آن علاقه نشان می دهد مشغول کنید تا هر چه بیشتر کیفیت زندگی را برای او و خودتان بالاتر ببرید.

      در هر صورت لازم است این نکته اساسی را در نظر داشته باشید که قرار است وی با این بیماری تا سالهای متمادی دست و پنجه نرم کند بنابراین می بایست در این مورد صبور باشید.

      در ایران همکاران متخصص و توانایی هستند که این حق انتخاب را به شما می دهند تا بیمار شما شخصی را که با او احساس راحتی می کند یافته و ادامه درمان بدهد.

      با سپاس

      لینک به نظر
  47. پژمان

    سلام.من برای کسالتی که داشتم وبهتون گفته بودم پیش پزشکم رفتم و گفت که یه مکمل به اسم استیمول بهت میدم واس خستگی جسمی ویک داروبه اسم فلوکستین برای خستگی و بی حوصلگی روحی.خواستم بدونم هریک ازین داروها چقد طول میکشه اثراتش معلوم بشه .باتشکر

    لینک به نظر
    • با سلام،

      حداقل دو هفته زمان لازم است تا داروها به سطح مناسب خونی برسند. هرچند برخی متخصصین باور دارند اثر این دسته داروها فورا قابل مشاهده است.

      نکته اساسی تر در مورد وضعیت شما، کمک گرفتن از صحبت درمانی اعم از روانکاوی و یا روان درمانی در کنار دارو درمانی خواهد بود.

      با سپاس

      لینک به نظر