نحوه شکل گیری نشانه های بالینی از دیدگاه روانکاوی (۱) Symptom Formation

ترم تابستانی سال گذشته در مرکز تحقیقات و مطالعات فرویدی ـ لکانی CFAR در کالج برکبک لندن، عنوان نحوه شکل گیری نشانه های بالینی با تمرکز بر روی ساختار ذهنی نوروتیک تدریس شد که در این سلسله مقالات، برگردان متن انگلیسی  آن را خواهید خواند. مطالعه این سری مقالات برای همکاران روانکاو و روان درمانگری…

ترم تابستانی سال گذشته در مرکز تحقیقات و مطالعات فرویدی ـ لکانی CFAR در کالج برکبک لندن، عنوان نحوه شکل گیری نشانه های بالینی با تمرکز بر روی ساختار ذهنی نوروتیک تدریس شد که در این سلسله مقالات، برگردان متن انگلیسی  آن را خواهید خواند.

مطالعه این سری مقالات برای همکاران روانکاو و روان درمانگری می تواند مفید باشد که مایل به آشنایی با نحوه شکل گیری نشانه های بالینی باشند که فرد از آن شکایت می کند نه لزوما بر اساس آنچه در روانپزشکی از آن به عنوان نشانه آزاردهنده بالینی یاد می گردد.

بخش اول:

سال ۲۰۱۵ که انیمیشن ساخته مشترک دیزنی و پیکسار با عنوان درون ـ بیرون Inside Out ساخته شد، تماشای آن مجددا فرصتی پیش آورد که نحوه نگرش به شکل گیری فردیت هر فرد و یا به قول لکان شکل گیری سوژه مورد پرسش قرار گیرد. در این انیمیشن اگرچه سعی شده بود که نحوه عملکرد نوروترنسمیترهای مغزی را در بروز حالات مختلف  به نحوه ای قابل درک برای کودکان به تصویر کشد و نیز حاوی پیامی باشد که قرار نیست همیشه در زندگی شاد و هیجان زده باشیم و غم نیز بخشی از زندگی را می سازد، ولیکن این نحوه توصیف از شکل گیری سوژه روشی کاملا ساده انگارانه است. ذهن فرد تنها یک کیسه حاوی تعدادی نوروترانسمیتر و پایانه عصبی که سرنوشت تصمیم گیری، رفتار، عملکرد و حالات وی  را در دست کنترل داشته باشد نیست. اینجا است که می باید آنچه را که در روانکاوی بدان نشانه بالینی گفته می شود را از اصطلاح نشانه بالینی در پزشکی و روانشناسی جدا دانست. مهمتر آنکه بسیاری از آنچه که از آن به عنوان نشانه بالینی یاد می شود، در روانکاوی اصطلاح حس و حالت را به خود می گیرد. مثلا عنوان افسردگی در روانکاوی لکانی نه در حکم نشانه بالینی است و نه یک عنوان تشخیصی. بلکه حالتی محسوب می شود که حاوی پیامی کشف نشده  است که از نا خودآگاه به فرد ارسال شده و در بالین روانکاوی مورد کنکاش قرار می گیرد. نکته قابل توجه اینجا این است که در این گفتار، محور بحث ما کار با ساختار ذهنی نوروتیک بوده و نه سایکوتیک. در اصطلاحات روانکاوی لکانی به نشانه های آزار دهنده در سایکوز، پدیده، و نه نشانه اطلاق می شود. در مسیر درمان نوروز، مشخص شدن نشانه بالینی اولین قدم است که به سرعت و سادگی هم میسر نیست. این که خود سوژه الگوی آنچه را که از آن شکایت می کند در مسیر روانکاوی دریابد و آن را بپذیرد، خود ممکن است چند صباحی به طول انجامد. برای روشنتر شدن مطلب مثالی می آورم:

فردی به علت حملات اضطرابی مکرر در مرحله ای از زندگی خود به روانکاو مراجعه می کند. ابتدا شکایت او از اضطراب است. در روانکاوی برخلاف روانپزشکی، اضطراب به عنوان یک ناهنجاری و یا یک عنوان تشخیصی نبوده بلکه اشاره ای است که به ما خبر از آشفتگی و محدودیت یک فانتزی ناخودآگاه خاص را می دهد. معمولا وقتی تمام سد های دفاعی برای فانتزی ناخودآگاه ذهنی یک فرد شکسته شود، اضطراب یکی از حس های نا خوشایندی است که در وی پدیدار می گردد. در باب اضطراب یک سال تمام لکان سمینارهای جالبی برگزار کرد که در جای خود به آن خواهم پرداخت. فرد مذکور پس از مدتی در روانکاوی، متوجه الگوی رفتاری خود شده که ما از آن به عنوان نشانه بالینی یاد می کنیم. مثلا فرض کنید همین شخص همیشه در صدد راضی نگاه داشتن مافوق خود بوده که بعد از تعویض محل کار خود در شرایط جدید، مدیر وی به نظر نمی رسیده که به راحتی تحت تاثیر کارآمدی اش قرار گیرد. در حقیقت، این الگوی راضی نگه داشتن منبع قدرت است که در حکم یک نشانه بالینی در روانکاوی فرض می گردد. بنابراین در جریان درمان صرفا این حملات اضطرابی نیست که باید بدان پرداخته شود بلکه عامل بروز آن مد نظر است. کشف الگوی رفتاری یک شروع برای درمان محسوب می شود که نهایتا به جایی رسیده که مثلا این پیام را برای فرد داشته باشد: من عاشق قدرتم! و نه لزوما مرئوس بودن و جلب رضایت منبع و یا صاحب قدرت. اینکه پس از این مکاشفه چه رخ خواهد داد، به تصمیم فرد در تغییر دادن این موضع دارد که یا کنار آمدن با آن را انتخاب کند و یا مثلا به دنبال جستن راهی دیگر و البته کم دردسر تر برای حفظ همان الگوی نشانه ای باشد.

در پایان این بخش، باید به مراجعین به سیستم درمانی این نکته را یادآور شوم که همیشه نوآوری در تئوریها و یا تکنولوژی های درمانی بهترین نتیجه درمانی را به همراه ندارند. اینکه رویکرد روانکاوی در مقایسه با سایر رویکردها بهتر و یا بدتر است اصلا مد نظر  نیست. چرا وقتی می توانیم در مورد یک روش با حوصله و دقت، تحقیق کنیم تا بدانیم با چه چیزی روبرو هستیم و بررسی کنیم که آیا آن روش به درد ما می خورد یا خیر، عجولانه نقد و یا قضاوتش کنیم. در روانکاوی لکانی همانطور که بارها بدان اشاره کرده ام، فردیت فرد بیش از هر چیزی مورد نظر بوده و پیش از آنکه اصرار به زدن برچسب تشخیصی باشیم و از بیرون به مراجعه کننده استراتژی درمانی را دیکته کنیم  یا اینکه در صدد رفع یک حس ناخوشایند به هر قیمتی برآییم، به دنبال پیام پنهانی آن حس و حال خواهیم گشت. روانکاوی دری گشوده بر همگان است ولی مسیری قابل پیمودن است تنها برای جویندگانی که آمادگی پذیرش تغییر را دارند. البته در زمانی که برایشان این تغییر میسر گردد. افسردگی و اضطراب قطعا ناخوشایند ولی به طور حتم به دلیلی به وجود آمده اند که باید بهشان بهتر و متفاوت تر گوش داد.

در مقاله بعدی ابتدا از رویکرد فروید و کشف متفاوت وی از نشانه بالینی در افراد نوروتیک خواهیم پرداخت و در ادامه به تئوریهای لکانی رجوع می کنیم.

    ۹۵/۱۱/۰۷

    ۱۹:۳۲


    به اشتراک بگذارید: