اساس تشخیص بالینی در روانکاوی


برخلاف روانپزشکی که اساس تشخیص صرفا بر مبنای نشانگان بیماری است، در روانکاوی تشخیص و انتخاب نوع رویکرد درمانی می‌تواند بر اساس انواع ساختار های ذهنی و نیز میزان خواست و توانمندی هر سوژه تعیین گردد. به عنوان مثال در روانپزشکی اگر فردی از بیخوابی شبانه و یا بیداری زودهنگام صبحگاهی، احساس ناخشنودی نسبت به زندگی روزمره اش و یا عدم انگیزه برای هر گونه فعالیتی سخن گوید، بر چسب تشخیصی افسردگی بر او گذارده می شود. البته قطعا این فرد حالت افسردگی و یا خلق پایین را دارد اما آن چه در نظر گرفته نمی شود، نوع ساختار زمینه‌ای ذهن اوست که حال خلق پایین خود را به دلایلی در وی نمایان گردانیده است. در حقیقت، اگر ندانیم با چه نوع ساختار ذهنی سر و کار داریم، نه تنها تلاش برای زدودن علایم آزار دهنده ممکن است بیهوده باشد بلکه حتی در مواردی خطرناک نیز می تواند باشد. مثلا اگر به فردی که از ملانکولیا که نوعی از روانپریشی با خلق بسیار پایین بوده گفته شود غم و غصه هایت را کنار بگذار و دیگر به خود سختی و مصیبت نده، فرد برای اثبات اینکه رنج کشیدنش نه تنها بیهوده نیست که حقیقتا سزاوارش است، ممکن است دست به خودکشی بزند.

در روانکاوی لکانی تقسیم بندی سه‌گانه‌ای از انواع ساختار‌های ذهنی، نوع رویکرد درمانی را در بالین افراد متفاوت می سازد. این سه دسته ساختار عبارتند از: نوروز، سایکوز و ساختار منحرف[۱]. برخی معتقدند که هراس زدگی نیز دسته‌ای جداگانه از انواع ساختارهای ذهنی هستند حال آنکه برخی دیگر آن را زیر مجموعه‌ای از روان‌ نژندی می دانند.

از دیدگاه فرویدی، آنچه سرنوشت فرد را در انتخاب یکی از قالب های بالا تعیین می کند، مرحله سرنوشت ساز ادیپ بوده که معمولا بین سنین ۳ تا ۵ سالگی است. البته در این مرحله یک اتفاق مهم دیگر نیز رخ می دهد و آن انتخاب هویت جنسیتی فرد است. در این مرحله اگر فرد مذکور پدیده سرکوب را پذیرفته و از آرزومندی خود برای مادر نمادین – کسی که او را تیمار دار است – دست بر دارد و باور کند که مادر چیزی را ورای وجود او خواهان است به سمت مسیر نوروز پیش رفته است. بنابراین در یک رابطه دوگانه خود و مادر به دام نمی افتد. هیچ فردی بدون رنجش، این مرحله را در خردسالی طی نخواهد کرد و در حقیقت کم آسیب دیده ترین حالت ممکن، همین نوروز است. در ساختار ذهنی روانپریش، اتحاد مادر و طفل ناگسستنی و محدود به یک رابطه دوگانه باقی مانده و فرد از پذیرش عنصر سومی میان خود و مادر سر باز می‌زند. شور جنسی محدود به مناطق حساس جنسی نمی گردد و در کل بدن و ذهن پخش و نا متمرکز باقی می‌ماند. ارتباط با وادی کلام در تمامی انواع روانپریشی اعم از اسکیزوفرنیا، جنون بدبینی و ملانکولیا محدودتر از ساختار ذهنی نوروتیک و پرورزیون خواهد بود. در اسکیزوفرنیا، معانی پخش و گنگ بوده و همین امر موجب شک و تردید مفرط در آنها می‌شود. در دو نوع دیگر روانپریشی، معانی پخش و گنگ نبوده و به صورت یک مفهوم مشخص در دو طیف به صورت همه چیز بر گردن دیگری است (جنون بدبینی) و یا همه تقصیرها بر گردن خود سوژه است (ملانکولیا) تظاهر می‌یابد. در پرورزیون، سوژه ابتدا تا حدی عنصر سوم را میان خود و مادر می‌پذیرد ولیکن آن را نفی کرد و به جایش وجود خود را تنها عامل اصلی لذت جویی مادر می داند. هر کدام از این ساختار های ذهنی می توانند، افسرده، مضطرب، وسواسی، متمایل به خودکشی و یا دارای سایر علایم آزار دهنده باشند. آن چه مهم است شناسایی ساختار ذهنی این افراد است که بر اساس آن، نوع رویکرد، استراتژی و تکنیک های درمانی تعیین شود. برای تعیین ساختار ذهنی، رابطه فرد با علامت آزار دهنده را مبنا قرار می دهیم و نه نوع تظاهر بالینی را که فرد از آن شکایت می کند. به عنوان مثال، هر فردی ممکن است نسبت به یک موضوع بدبین شود ولی در نوع سایکوز پارونوییا فرد مطلقا باور دارد که درست می پندارد و بدبینی اش زاده تفکر او نیست. این که هر فرد مشکلی که با آن دست به گریبان است را چگونه تحلیل کرده و به آن چه جایگاهی بدهد، محور اصلی مسیر درمان را تشکیل می‌دهد.

این مقاله بخشی از  کتاب روانکاوی و جامعه امروزی: از افسانه تبای تا مخلوقین تکنولوژی بوده که در دست چاپ است.

    ۹۸/۰۵/۰۹

    ۲۰:۵۷


    بروزرسانی در


    به اشتراک بگذارید