پایان فیلم شلاق

یکی از فیلمنامه های برتر سال ۲۰۱۴ میلادی که کاری متفاوت از روند رسیدن به موفقیت را به تصویر می کشد، فیلمنامه اقتباسی شلاق است. در زیر توضیحاتی که آورده می شود، از نقطه نظر روانکاوی لکانی بوده و لزوما نقد فیلم محسوب نمی گردد.

پیش از پرداختن به سکانس پایانی فوق العاده این فیلم، لازم است به نکاتی قابل توجه در متن فیلم اشاره شود. فیلم روایت پسری بلندپرواز و مشتاق است که برای تبدیل شدن به بهترین نوازنده درام ـ نه بهتر و یا یکی از بهترین ها شدن ـ تلاش بی وقفه ای می کند. در طرف مقابل استادی قرار دارد به غایت سخت گیر با خلقی تنگ و تهاجمی که کوچکترین اشتباهی را بر نمی تاباند. فارغ از تشخیص گذاری بر روی هر یک از این دو شخصیت، در گفتمان آنها عناصر کلیدی وجود دارند که پرداختن به آنها خالی از لطف نیست.

استاد در بخشی از دیالوگ خود پس از فراز و نشیب های فراوان در نزدیکای پایان داستان به شاگردش می گوید که دلیل فشار آوردن او بر روی شاگردانش این است که افراد تحت تعلیم اش را به ماورای پتانسیل های نهفته در وجودشان برساند که البته هر کسی را یارای رویارویی با آن نخواهد بود. در اصطلاحات لکانی این همان رویارویی با امر حقیقی بوده که برای فرد سراسر اضطراب زا ست. سوق دادن افراد به این ورطه بنا به این که چه نوع ساختار ذهنی داشته باشند، می تواند بین دو سر طیف بالینی متغیر باشد. در یک سو، این امر شدنی می تواند باشد و فرد به حقیقت درون نا خودآگاه یا به عبارتی شناخت فانتزی پایه ذهن و عبور از آن برسد و یا در سمت دیگر طیف، وارد فاز فعال بیماریش شود. حالت اول در افراد نوروتیک رخ می دهد و دیگری در ساختارهای ذهنی سایکوتیک و یا روانپریش. درست است که گفتمان جاری میان دو شخصیت اصلی ماجرا، در نگاه اول یادآور گفتمان ارباب ـ برده به قول لکان است، اما می توان نشئه هایی از گفتمان آنالیتیک و یا تحلیلی را نیز در آن دید. لکان معتقد بود تمامی روابط افراد در دنیا بر اساس چهار نوع گفتمان شکل می گیرد: ارباب و برده، دانشگاهی، هیستریک و تحلیلی یا آنالیتیک که در جای خود به توضیح این دسته گفتمان ها پرداخته خواهد شد. در نوع ارباب و برده ای، آن که در جایگاه پایین تر قرار می گیرد قرار است برای ارباب خود یک محصولی را تولید کند که در نهایت می پندارد برای خشنودی عامل فرمان تماما در زحمت است. در حالی که خود فرمان دهنده نیز می انگارد که فرمان پذیر لذتی در بی مسئولیتی خود می برد. رابطه استاد و شاگردی، صاحب دانش و فن در قبال فرد مراجعه کننده و بسیاری از این دست در گفتمان ارباب ـ برده ای قرار می گیرند. در نگاه نخست، اندرو پسری با آرزوهای دور و بلند، به شاگردی ترنس فلچر استاد فوق العاده سخت گیر می رود تا بهترین در نوع خود شود. در این مرحله، می پندارد که استاد صاحب فن و دانشی است که آموختنش وی را به موفقیتی بس شگرف و ستودنی می رساند. در قبال وی دچار اضطراب و هراس زدگی می شود، دست و پایش را گم می کند، دائما در صدد راضی نگه داشتنش بوده و از همه مهمتر می خواهد آنگونه بنوازد که مورد پسند استاد قرار گیرد. هر گاه از وی خطایی سر می زند و یا هر دم دچار تردید می شود، بر قرار گرفتن در جایگاهی که برای خود پنداشته بیشتر و بیشتر اصرار می ورزد. تا جایی که از تمامی لذایذ خور و خواب و شهوت چشم می پوشاند. در این مرحله می خواهد تبدیل به آنی شود که مقبول افتد. آرزومندیش در گرو آرزومندی دیگری تعریف و تنظیم می شود. تا جایی از فیلم می رسد که در یک کافه یک جمله استاد به او بعد از برکناریش از تدریس، مسیر وی را در نحوه رسیدن به آنچه هدف پنداشته کمی و نه خیلی واضح و عمیق، تغییر می دهد. در گفتمان تحلیلی یا آنالیتیک، این لحظه به عنوان لحظه ای کاری و سرنوشت ساز توسط روانکاو برای فرد در نظر گرفته می شود: هدف استاد سوق دادن شاگرد به ماورای توانایی های انگاشته اش است. در اصطلاحات لکانی به این روند، حرکت به سوی امر حقیقی اطلاق می گردد که هدف غایی روانکاوی است. یعنی نه تنها، ماورای انگاشته های خود و یا ایگو رفتن که هدفش صرفا معنا سازی از رخداد های اطراف است، بلکه وادی سمبلیک را نیز در هم نوردیده و به هسته نخستین نحوه لذت جویی فرد که هیچگاه سمبلیزه نمی شود می رسد. به عبارتی، فرد به این باور برسد که تنها برای راضی نگه داشتن، والدین و اساتید خود نیست که هدف خاصی را در زندگی دنبال می کند. بلکه برای ارضای نفس خود است که ادامه راه می دهد. در این فیلم، هنوز اندرو آماده نیست و فقط کمی جابجا شده است. تا کم کم به پایان بزرگ نزدیک می شود. در روانکاوی لکانی هم ممکن است فرد اینگونه لحظات را تجربه کند ولی آمادگی رویارویی و یا پذیرش امری را نداشته باشد. بنابراین زمان کافی می خواهد تا فرا تر از خواسته دیگری، ساز زندگیش را بنوازد. ولو این که در ظاهر همان کارهای سابق را از دید دیگران انجام دهد، چیزی که برای وی تغییر یافته در سطح و ظاهر یافت نمی شود بلکه پیام دیگری در عمق برایش نقش بسته که با گذشته متفاوت است.

چند دقیقه پایانی این فیلم که بسیار مورد ستایش منتقدین سینمایی قرار گرفته، از نظر من بهترین بخش آن است. موسیقی مطلق بدون هیچ کلمه و یا کلامی. اما این پایان زیبا را چند لحظه پیش از اوج پایانی، شاگرد و نه استاد رقم می زند. لحظه ای که ترنس فلچر به شاگردش می گوید که می دانسته عامل اخراجش او بوده، معادل همان لحظه دخالت درمانی است که فرد را به ماورای تصوراتش از خود سوق می دهد. استاد نه از سر صرفا انتقام جویی که بسیار به جا تیر آخر خود را رها می کند. تیری که به هدف خوب می نشیند. اندرو بعد از چند بار لغزش و بدحالی شروع به نواختن بی وقفه و شگفت انگیزی می کند که هر آن اوج می گیرد. به کنه لذتی که آن را از دیگری طلب می کرده می رسد که در اصطلاحات لکانی به آن ژویی سانس اطلاق می کنند. در اوج، استاد به یاریش می شتابد تا به زیباترین پایان هدایتش کند. بدون هیچ کلامی اوج شکوفایی و تولد وی را رهبری می کند. یک روانکاو خوب، کارش همانند رهبر ارکستری است که بی کلام صدای ساز ها را توسط نوازندگانشان بنا به نوشته ای که از قبل وجود داشته است بیرون می آورد. پایان فیلم شلاق، پایان یک روانکاوی موفق است که فرد از پندارهایش در مورد روانکاو و روانکاوی گذر می کند و هسته وجودی خود را در امر حقیقی می یابد. به قول حافظ:

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

    تصویر پروفایل نویسنده:برژانت جزنی
    پروفایل داک تاپ
    گفتگو با برژانت جزنی
    سایر مقالات برژانت جزنی

    کانال تلگرام بهترین پزشکان ایران | داک تاپ

    کانال تلگرام بهترین پزشکان ایران | داک تاپ

    اینستاگرام بهترین پزشکان ایران

    اینستاگرام داک تاپ | بهترین پزشکان ایران

    بستن
    تبلیغات:

    داک تاپ از تمامی علاقه مندان به بازاریابی و تولید محتوی بصورت تمام وقت و یا پاره وقت-دورکاری دعوت به همکاری می کند. جهت فرستادن در خواست خود به این صفحه مراجعه بفرمایید.

    کار پاره وقت در داک تاپ

    همکاری با داک تاپ