افسردگی

افسردگی

زاری در باغچه بس تلخ است …

در مقاله پیش رو در مورد پیشینه افسردگی در طب باستان و مفهوم این واژه در روانپزشکی امروز در تقابل با روانکاوی فرویدی و لکانی توضیحی مختصر داده خواهد شد. شایان ذکر است که در روانکاوی لکانی، افسردگی به عنوان یک گروه تشخیصی بالینی دیده نشده بلکه صرفا به عنوان یک حالت روحی Affect در نظر گرفته می شود که در ساختارهای ذهنی متفاوت به طور آزاردهنده ای در افراد در مقاطع زمانی مختلف پدیدار می گردد. در روانکاوی ریشه یابی علت افسردگی مد نظر بوده و به طبع نوع نگرش و نیز رویکرد درمانی با سایر درمان ها در رویکردهای روانشناختی متفاوت خواهد بود.

افسردگی در سطح افراد جامعه امروزی بشر در سراسر دنیا به صورت یک موضوع مناقشه برانگیز در آمده و نه تنها درمانگران در حوزه درمان بالینی بلکه جامعه شناسان، متخصصین انتروپولوژی (علم شناخت انسان، جامعه و فرهنگ)، مددکاران اجتماعی، تحلیل گران و منتقدین اجتماعی، متخصصین آمار و جمعیت شناسی همگی به موضوع افسردگی به صورت یک معزل اجتماعی و حتی چالش برانگیز در قرن بیستم و نیز بیست و یکم نگاه کرده و عوامل گوناگونی را هم چون صنعتی شدن جوامع، گفتمان سرمایه داری یا همان کاپیتالیستیک، روند رو به افزایش شهر نشینی، بحران های اقتصادی و رشد بیکاری، بروز انقلاب ها، سرکوب های سیاسی و اجتماعی، جنگ و غیره در بروز افسردگی اجتماعی موثر دانسته اند. علاوه بر این به عنوان مثال طبق آمار رسمی دولتی در بریتانیا پس از بیماری های قلبی و عروقی، خودکشی بر اثر افسردگی دومین آمار مرگ و میر در این کشور را به خود اختصاص می دهد. افسردگی را می توان نسبتی دانست که هم می توان آن را به فرد و یا به یک جامعه اطلاق نمود. پیشینیان از واژه ملانکولیا و یا مالیخولیا برای توصیف حالات روحی که در آن نشانی از نشاط و تمایل به انجام کارهای روزمره دیده نمی شد استفاده می نمودند. تاریخچه کاربرد این واژه جهت توصیف نوعی از مشکلات عاطفی و روحی به سالیان بسیار دور (قرن چهارم و پنجم پیش از میلاد) برمی گردد و پیش از آن مالیخولیا جزء یکی از چهار وضعیت خلق و خوی انسانی تعریف می شد که بسته به این که یکی از چهار مایع اصلی بدن، که معتقد بودند تغییر در هر یک از آنان بر روی وضعیت خلق و خوی و نیز سلامت عمومی افراد تاثیر می گذارد، به نام سودا (صفرای سیاه) غالب بر سه عنصر دیگر شود، فرد دچار وضعیت سودایی ویا مالیخولیایی می گردد. در آثار نقاشی و یا کنده کاری به جا مانده از دوره رنسانس، تظاهرات این نوع حالت روحی به وضوح دیده شده و از جمله این آثار می توان به کنده کاری قرن شانزدهم میلادی از آلدرشت دورِر آلمانی به نام ملانکولیا (Melencolia I) اشاره نمود. در طب رایج امروزی عموما از واژه افسردگی به جای ملانکولیا استفاده می شود. به عنوان مثال در روانپزشکی انواعی از افسردگی من جمله افسردگی ماژور، افسردگی مقاوم به درمان، افسردگی پس از زایمان، افسردگی شخصیتی، افسردگی فصلی، افسردگی ناشی از بیماری های جسمانی مانند بیماری های غددی (آدیسون، کوشینگ، هایپو تیروئیدی) و یا افسردگی ناشی از بیماری های صعب العلاج و مزمن مانند (MS یا مولتیپل اسکلروزیس، انواع بدخیم سرطان، آسم مزمن) و یا ناتوانی های فیزیکی و مغزی (مثلا در سکته های مغزی و یا ناتوانی بدنی بعد از بروز یک حادثه) و نیز در موارد ترومای (ضربه) روحی پس از یک حادثه، که معمولا همراه با حملات اضطرابی بوده، تعریف می گردند. در عرصه بالینی امروزی افسردگی را می توان این گونه توصیف نمود که فرد دچار افسردگی، از خلق پایین و عدم سرزندگی برای انجام فعالیت های گوناگون که بر روی رفتار، احساس، افکار و حتی سلامت جسمانی اش تاثیر می گذارد، رنج می برد. به طور کلی افسردگی را می توان به هر یک از حالات زیر و یا به مجموعه ای از چندین حالت نسبت داد:

بی میلی به انجام کارهای روزمره، تحریک پذیری و عدم تحمل نسبت به اطرافیان، بی اشتهایی و یا پرخوری مفرط، بی خوابی و یا پرخوابی، احساس بی انرژی بودن برای انجام هرگونه فعالیت، فراموشی و عدم توجه به جزئیات، بی میلی به ادامه زندگی و غیره.

درمان افسردگی بنا به نوع رویکرد درمانی متفاوت و نیز اثر بخشی آن نیز در افراد گوناگون متغیر خواهد بود. از جمله روش های درمانی در بهبودی افسردگی افراد، می توان به موارد زیر اشاره نمود:

دارو درمانی، روان درمانی حمایت کننده، شناخت رفتار درمانی، مشاوره (در مکاتیب گوناگون)، گروه درمانی (با رویکردهای مختلف)، آب درمانی، درمان از طریق رابطه با حیوانات خانگی (پِت تراپی)، روان درمانی تحلیلی و روانکاوی و …

نه تنها روش مقابله و درمان با افسردگی در رویکردهای بالینی متفاوت بوده بلکه میزان اثر بخشی و دوام اثر و گاه عوارض جانبی در مورد دارو درمانی باعث شده تا بسیاری به روش های درمانی دیگر روی آورند. البته این بدان معنا نیست که روش دارو درمانی اثر بخش نبوده بلکه در مواردی دارو درمانی می تواند بسیار موثر واقع گردد. مشکل اصلی در بعضی از رویکردهای درمانی به مسئله افسردگی این است که بدون توجه کافی به علت زمینه ای در بروز افسردگی و عوامل تاثیرگذار در تکرار یا شدت یافتن آن باعث شده که فرد افسرده از ادامه درمان سر باز زده و یا دچار عود افسردگی در مراحل مختلف زندگی شود و یا حتی درماندگی مفرط فرد از علائم آزاردهنده اش و نیافتن انگیزه ای جهت ادامه زندگی باعث بروز خودکشی شود. در مواردی نیز تشخیص دیرهنگام و یا رویکرد غلط درمانگر نیز خطر خودکشی را در بیماران افزایش می دهد. حال ببینیم افسردگی چه مفهومی در روانکاوی دارد:

در اینجا لازم است به این مهم اشاره شود که افسردگی با سوگ (grief)، پروسه سوگواری (mourning) و ملانکولیا (Melancholia) در روانکاوی متفاوت بوده و هر یک از مفاهیم فوق در توضیح وضعیتی خاص کاربرد دارند. سوگ اولین پاسخ اتوماتیک روحی فرد به از دست دادن یک شخص و یا یک چیز است حال آن که سوگواری پدیده ای است که در طول زمانی نامشخص روی داده و البته صرفا یک واکنش فوری و خودبخودی نیست. فرد اگر این مرحله را طی نکند آن گاه ملانکولیک نامیده می شود. بر خلاف فرد سوگوار که برای از دست داده خود می سوگد، ملانکولیک خود با آن از دست رفته مرده است. به عبارتی فرد ملانکولیک، که یکی از انواع سایکوز در تقسیم بندی لکانی به شمار می رود، هیچ گاه نتوانسته وارد پروسه سوگواری شود. در ملانکولیا فرد خود را برای هر رخداد ناگواری که رخ داده و یا رخ خواهد داد مسوول و نیز مقصر می داند. گویی خود را بابت گناه ناکرده سرزنش می نماید.

بیش از یک قرن پیش بنیانگذار روانکاوی، فروید، بر خلاف آن چه در رویکرد به مسئله افسردگی چه در درمان و چه در تعریف آن که تا آن زمان رایج بود، از زاویه ای دیگر نگاه کرد و پس از او نیز سایر روانکاوان و نظریه پردازان در رشته روانکاوی، افسردگی را به گونه ای متفاوت از سایر سیستم های درمانی روانشناختی در نظر گرفتند. افسردگی در روانکاوی یک اختلال خلقی نبوده بلکه به عنوان یک نشانه بالینی (symptom) در ساختارهای ذهنی (نوروتیک، سایکوتیک و پِروِرت) مطرح می شود. حتی امروزه روانکاوان لکانی پا فراتر گذارده و به جای اطلاق «نشانه بالینی» به افسردگی، از واژه «حالت روحی» یا (Affect) استفاده می کنند. فروید افسردگی را در دو مرحله از زندگی افراد تعریف نمود: در کودکی و در بزرگسالی. او افسردگی موقت در کودکی را که یک فرآیند همگانی و غیرپاتولوژیک (طبیعی) می باشد، ناشی از درونی کردن غریزه خشمتوسط فرد نسبت به مادر خود که از ابتدای تولد به وی کاملا وابسته بوده می داند. در واقع از دست دادن این وابستگی و درونی کردن خشم ناشی از آن، که با احساس گناه نیز همراه می باشد باعث بروز افسردگی موقت در کودک می شود. در نهایت، این احساس خشم در ناخودآگاه سرکوب می شود و بعد از مدت کوتاهی افسردگی کودک برطرف گشته و وی به مرحله بعدی رشد روانی خود وارد می شود. در حالی که در بزرگسالی افسردگی به عنوان یک نشانه بیماری در بعضی از افراد، که فروید نسبت نوروتیک را به آن ها می دهد، در نتیجه تضاد درون ذهنی بروز می یابد که این کشمکش ناخودگاه چیزی جز تضاد میان واقعیت بیرونی و آرزوهای درونی که جنسی از خشم، شهوت، گناه و خجالت دارند نبوده و باعث علایمی چون افسردگی و در خودماندگی در افراد می شود. در نتیجه باید گفت فروید به نقش فاکتورهایی مانند فرآیند سرکوب، منِ آگاه (ego) و نیز ناخودآگاه و مهم تر از همه چگونگی طی دوران کودکی و نوجوانی و رخدادهای زندگی فرد در رابطه با اطرافیانش در بروز علایمی چون افسردگی در بزرگسالی معتقد بود. به عبارتی روش درمانی فرویدی که روشی رتروسپکتیو است، به ریشه یابی مشکل افسردگی در دوران کودکی و نوجوانی فرد مراجعه کننده می پردازد. در جلسات روانکاوی با رویکرد فرویدی سعی بر این است که با به یاد آوردن خاطرات گذشته و متصل کردن آن ها با رخدادهای زمان حال، یا به عبارتی آن چه سرکوب شده در ناخودآگاه را به صورت خودآگاه درآوردن، بتوان به بهبودی وی کمک نمود.

در عرصه بالینی لکانی اعتقاد بر این است که خلق پایین در فردی با ساختار ذهنی نوروتیک که حالت عود کننده نیز دارد روش روانکاوی بسیار موثرتر بوده و این اجازه را به فرد می دهد تا علت و یا علل زمینه ای که منجر به بروز افسردگی و خلق پایین در وی شده اند را بیابد. امروزه در عرصه بالینی بسیاری از مراجعین با مشکلات خلقی و سابقه دریافت درمان های گوناگون سرانجام با ناامیدی از سرویس های دیگر درمانی به روش تحلیلی روی می آورند. به عبارتی دیگر زمانی که فرد با خود می اندیشد که “چرا افسرده است” این اولین و مهمترین گامی ست که برای رهایی از افسردگی طولانی مدت و آزاردهنده برداشته است. می توان گفت لازمه شروع روانکاوی همین پرسش است که: “چرا هیچگاه شاد نیستم و به امور روزمره بی میل هستم؟” مطرح نمودن این “چرا” و تمایل فرد به کشف پاسخ آن در روند روانکاوی بسیار موثر است. باید گفت تحت روانکاوی قرار گرفتن، انگیزه ای قوی برای رهایی از علایم آزاردهنده، لازم داشته و فرد در طول درمان اثرات مثبت این روش درمانی را به خوبی در فعالیت های روزمره اش می بیند. البته این بدان معنی نیست که روش روانکاوی در تمامی مراجعه کنندگان پاسخگو می باشد. در زیر به عنوان مثال دو گروه از مراجعه کنندگان با مشکل افسردگی ذکر شده و شرح آن که چه بیمارانی از چه رویکرد درمانی سود می برند آورده شده است:

  • گروه اول با وجود مراجعه به سایر رویکردهای درمانی همچنان از افسردگی رنج برده و به دنبال راه حل مناسب برای رهایی از خلق پایین می گردند. این گروه به طور معمول اطلاعات عمومی نسبتا خوبی از مشکلات روحی و روش های درمانی مربوطه دارند و در اولین مراجعه به روانکاو از مستاصل شدن از سایر روش های بالینی شکایت می کنند. عاصی شدن از شرایط فعلی شان انگیزه کافی برای شروع روانکاوی را به آن ها می دهد.
  • گروه دوم صرفا به خلاصی یافتن از علایم آزاردهنده افسردگی در کوتاه مدت فکر می کنند و تمایلی برای یافتن علت زمینه ای مشکل شان ندارند و گشت و گذار در گذشته و یا به عبارتی کاویدن برای کشف کردن، مد نظر آن ها نبوده و بنابراین روش روانکاوی برایشان مناسب نیست و به عبارتی مسکن درمانی و یافتن راه حل فوری که لزوما هم شفا بخش نیست را ترجیح می دهند. برای این گروه از بیماران روانکاوی مناسب نمی باشد.

روانکاوی در افراد نوروتیک با سایکوتیک بسیار متفاوت بوده و باید به این مهم اشاره نمود که در ملانکولیا اصلا هدف درمان فهماندن این که چیزی که آنان برایش در سوگند یا مهم نبوده و یا سوگواریشان بسیار به درازا کشیده نه تنها بی فایده است که حتی در مواردی ممکن است فرد با خودکشی در صدد اثبات ناکافی بودن سوگواریشان برآیند.

وقتی سخن از روانکاوی لکانی در بالین مراجعه کنندگان است منظور افراد با ساختار ذهنی نوروتیک بوده و نه سایکوتیک. در میان روانکاوان لکانی حتی بر سر استفاده از واژه «روانکاوی» در بالین افراد سایکوتیک اختلاف نظر وجود داشته و در نتیجه برخی از لکانی ها کار با سایکوز را تراپی یا روان درمانی می نامند و نه روانکاوی.

باید گفت در پایان روانکاوی درمان کامل از خلق پایین یا به مفهومی رهایی جستن از افسردگی حاصل نمی شود ولی با کشف فانتزی های ذهنی خود، در فرد این انگیزه و توانایی ایجاد می شود که با مسایل پیش آمده در زندگی اش چگونه برخورد کند و از پسِ فراز و نشیب های زندگی برآید. در نهایت او ست که تصمیم می گیرد خواست واقعی خود را یافته و لذت را به گونه ای متفاوت تجربه کند. در آخرباید به این باور رسید که نقاشی کردن تصنعی لبخند بر لبان افراد که ،هدف بیشماری از رویکرد های درمانی امروزی است، کار هر نقاش ماهری است به جز روانکاو.

    تصویر پروفایل نویسنده:برژانت جزنی
    پروفایل داک تاپ
    گفتگو با برژانت جزنی
    سایر مقالات برژانت جزنی

    کانال تلگرام بهترین پزشکان ایران | داک تاپ

    کانال تلگرام بهترین پزشکان ایران | داک تاپ

    اینستاگرام بهترین پزشکان ایران

    اینستاگرام داک تاپ | بهترین پزشکان ایران

    بستن
    تبلیغات:

    داک تاپ از تمامی علاقه مندان به بازاریابی و تولید محتوی بصورت تمام وقت و یا پاره وقت-دورکاری دعوت به همکاری می کند. جهت فرستادن در خواست خود به این صفحه مراجعه بفرمایید.

    کار پاره وقت در داک تاپ

    همکاری با داک تاپ